رفتن به نوار ابزار

قسمت دوم: گرگینه

واهمه: واقعیت ترسناک‌تر از تخیل

قسمت دوم: گرگینه

در قسمت دوم از پادکست واهمه، از گرگینه‌ها میگویم. انسان های شبه گرگی که احتمالا به لطف داستان‌ها و فیلم‌های هالیوودی با اون ها آشنایید. یکی از وقایع خوفناکی که در شهر اِدبرگ آلمان به اسم گرگینه ها تمام شد رو در این قسمت بشنوید.

اگر درباره ماه کامل از هر کسی که در زمینه سلامت روان تخصص داره بپرسید، جوابی می شنوید که بیشتر شبیه افسانه اس تا واقعیت. ماه کامل قدرت این رو داره که بعضی آدم ها رو از حالت عادی روانی شون خارج کنه. خیلی وقته که بشر به توانایی ماه باور داره. در زبان انگلیسی به دیوانه ها لونتیک میگن واژه ای که ریشه در زبان لاتین داره. لونا در لاتین یعنی ماه. قرن هاست که دانشمندان بر این باورند که چرخه تکامل ماه بر روی انسان ها تاثیر داره. اغلب خانواده هایی که فرزند جوون یا نوجوون دارن معتقدند که فرزندشون در هر ماه به مدت کوتاهی غیر عادی، پرخاشگر یا سرکش میشن. همونطور که میدونید ماه موجب بالا و پایین رفتن سطح آب دریا ها و اقیانوس ها میشه که بهش جذر و مد میگیم. اما ماه بر روی ما انسان ها هم تاثیر میذاره شاید با تغییر سطح خون و هورمون های مختلف بدنمون. اما خیلی از ما تاثیر ماه رو باور نداریم و ازش به عنوان موضوعی برای جک استفاده میکنیم. شاید برای اینکه از حقیقتی عمقی فرار کنیم. به هر حال این واقعیت رو باید پذیرفت که اغلب موجودات حالت طبیعی خودشون رو با ماه کامل از دست میدن. نمیشه اسمی از ماه کامل بیاریم و یادی از گرگینه ها نکنیم.

من وحید حسنی هستم، شما به واهمه گوش میکنید.

علم در طول سال های گذشته تلاش کرده تا به دلیل علاقه‌ی ما به گرگینه ها پی ببره. یکی از دلایل، بیماری ناشناخته ای به نام هایپرترای کوسیس ئه. این بیماری موجب رشد غیرعادی مو میشه که گاهی اوقات ممکنه صورت شخص مبتلا رو به صورت کامل بپوشونه. مثل شخصیت مایکل جی فاکس در فیلم گرگ جوان یا شخصیت اسکات در سریال گرگ جوان. روانشناسان یک تشخیص قطعی از بیماری کلینیکال لایکن ثراپی در نسخه چهارم کتاب راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی ثبت کردن. سندروم توهمی کلینیکال لیکن ثراپی موجب میشه بیمار باور کنه داره به یک حیوان تغییر شکل میده. البته که این تغییر در ذهن اوناهاست. اما خب دلیلی برای شروع این افکار باید وجود داشته باشه. بیمارانی که تصور میکنن ناپلئون بناپارت هستن، قبلا دانش زمینه ای از این شخصیت داشتن. به نظرم کسایی که به کلینیکال لیکن ثراپی مبتلا شدن هم نسبت به گرگینه ها شناخت داشتن. به لطف هالییود از سال 1913 تا به الان بیش از 120 فیلم با محوریت گرگینه ها ساخته شده. اما گرگینه ها قدمت بسیار طولانی تری دارن. بیش از 2000  تقریبا 40 سال قبل از میلاد مسیح، گرگینه ها در دست نوشته های شاعر رومی به نام ویرجیل حضور داشتن. آقای ویرجیل در نوشته هاش به مردی به اسم موریس اشاره میکنه که میتونسته خودش رو با استفاده از سموم و گیاهان مختلف به گرگ تبدیل کنه. 50 سال بعد شخصی به اسم گایا پترونیوس رمان طنزی نوشت به اسم ساتِریکن. به نظر شباهت زیادی به رمان ترسناک فردریک کاون نوشته استفن کینگ داره. که داستانش درباره شخصی به نیکو رزه که با دوستش به سفر میره. یه شب دوست نیک پیراهنش رو در میاره، به شکل یه دایره ادرار میکنه،  تبدیل به گرگ میشه و به سمت یه مزرعه بزرگ گوسفند حمله میکنه. روز بعد صاحب گوسفندان به نیک میگه که یکی از چوپان ها به یه گرگ حمله کرده و چنگکش رو در گردن گرگ فرو برده. همون روز دوست نیک برمیگرده در حالی که زخمی مشابه روی گردنش داشته.

در افسانه ای یونانی، با عنوان زئوس خدای یونانیان و پادشاه آرکدیا ، زئوس شکل انسانی به خودش میگیره و به سفر میره، در بخشی از سفر به سرزمین آرکدیا سر میزنه و از دربار سلطنتی دیدن میکنه. پادشاه آرکدیا که اسمش لایکِیان بوده، به طریقی زئوس رو میشناسه و سعی میکنه به روشی یونانی با خوراندن گوشت انسان زئوس رو بکشه. اما زئوس که باهوش بوده متوجه توطئه میشه، در نتیجه برای مجازات کاخ لایکِیان رو با خاک یکسان میکنه، هر 50 پسر پادشاه رو با رعد و برق میکشه و بروی لایکِیان نفرینی میزاره تا مابقی عمرش رو به عنوان یه گرگ زندگی کنه. محققان معتقدند کلمه لایکن ثراپی به معنی تصور تبدیل انسان به گرگ از همین افسانه خلق شده، در یونانی لایکِس یعنی گرگ و آنثِراپاس یعنی انسان، که ترکیب شون شده لایکن ثراپی.

گرگینه ها مختص افسانه های یونای- رومی نیستند. در قرن 13 میلادی، اهالی اسکاندیناوی افسانه رو مطرح کردن که والسانگا ساگا نام داشت. فرهنگ اسکاندیناوی هزاران مایل فاصله جغرافیایی و قرن ها فاصله زمانی با فرهنگ یونان داره. اما در تاریخ افسانه ها شون میشه حضور گرگینه ها رو مشاهده کرد.

یکی از داستان ها در مجموعه والسانگاساگا درباره پدر و پسری به نام های سیگموند وسینتایا اوتلی که باهم به سفر میرن، در دل یه جنگل با یه کلبه مواجه میشن که داخلش یه جفت پوست گرگ پیدا میکنن. پوست ها به کسایی که بپوشنشون، خصوصیات گرگ ها رو میبخشه هم ظاهری و هم باطنی، قدرت، سرعت و مهارت در کشتن. در ادامه داستان اومده که هرکسی که پوست گرگ ها رو بپوشه بعد از ده روز میتونه اون ها رو در بیاره. پدر و پسر هر کدومشون یکی از پوست ها رو میپوشن، و تصمیم میگیرن جداگانه به شکار برن، اما باه توافق میکنن که اگه هر کدومشون به جمعی بیشتر از 7 نفر از انسان ها رسید، زوزه بکشه تا دیگری هم بهش ملحق بشه و با هم انسان ها رو شکار کنن. اما پسر عهد خودش رو میشکنه و 11 نفر رو به تنهایی میکشه، پدر که متوجه این عهد شکنی میشه، به پسر خودش حمله میکنه و شدت اونو زخمی میکنه. خدای اسکاندیناوی اودین، در این ماجرا دخالت میکنه و زخم های پسر رو درمان میکنه، هر دوشون پوست ها رو در میارن و آتیششون میزنن. همونطور که مشخصه گرگینه ها موجوادت ماوراء الطبیعه هستن که زات انسان رو به موجوداتی شوم تغییر میدن. گریگنه ها موجوداتی هستن چرخه زمان به اونا حکم فرماست.

اوضاع در کشور آلمان جالب تر میشه. در سال 1582 کشور آلمان درگیر جنگ بین پروتستان ها و کاتولیک های مسیحی میشه. یکی از شهرهای کوچکی که میزبان هر 2 طرف درگیر جنگ بوده، اِدبرگ نام داشت. این رو هم بگم که در اون دوران شیوع طائون هم موجب مرگ مردم بوده، پس دوره دوره ای پر از درگیری و خشونت بوده. مردم دیگه به از دست دادن عزیزانشون عادت کرده بودن. در نتیجه مردم به ندرت از اتفاقات غم انگیز اطرافشون غافلگیر میشدن.

ابتدا کشاورزان در زمین های اطراف اِدبگر گله هایی از گاوهایی که کشته شده بودن پیدا میکردن. اوایل گاه به گاه این اتفاق رخ میداد اما بعد از مدتی تبدیل به یه اتفاق روزانه شد. تکه پاره شدن گاو ها هفته هر روز داشت اتفاق میوفتاد. کشاورز ها گاو هایی رو که برای چرا به طبیعت میبردن، بعد از مدنی تکه پاره شده پیداشون میکردن. انگار که یه موجود وحشی بهشون حمله کرده بوده. کشاورزان هم تصور کردن که کار گرگ هاست.

اما قضیه به کشته شدن گاو ها ختم نشد، چندین بچه گم شدن، زن های جوون از کنار جاده های اصلی اطراف اِدبرگ ناپدید میشدن، در برخی موارد حتی جسد کسایی که گم شده بودن پیدا نمیشد. جسدهایی هم که پیدا شده بودن به شدت زخمی بودن

طبیعتا مردم با پیدا کردن جسد دختر یا همسر تکه پاره شده شون نمیتونستن مثل قضیه گاوها رفتار کنن، ترس و اضطراب سنگینی به جامعه حاکم شد.

تاریخ اورپا در قرن های 15 و 16 میلادی پر از اتفاقات شوم مثل سحر و جادو، به دار آویختن، سوزاندن. شاید الان برامون عجیب و خنده دار باشه، اما در همون قرن ها گرگینه ها مسئله ای جدی برای مردم اروپا به حساب میومدن. مردم واقعا به وجود گرگینه ها باور داشتن. تاریخدان ها معتقدن فقط در فرانسه بیش از 30000 نفر متهم به این شدن که گرگینه هستن. و صدها نفر به خاطر اینکه تصور میشد گرگینه هستن، سوزانده یا دار زده شدن.

پس ترس از گرگینه ها در شهر اِدبرگ واقعا جدی بوده. یکی از گزارش ها روایت از این داره که در همون دوران، دو مرد به همراه یک زن بیرون از دیوار های شهر اِدبرگ در حال عبور بودن که صدای یک نفر رو از بین درختها میشنون که درخواست کمک داشته، مرد اول برای کمک بین درخت ها میره اما برنمیگرده، مردم دوم ها برای کمک میره و برنمیگرده و زن تلاش میکنه فرار کنه، موجودی از بین درختا خارج میشه و اونو میگیره. جسد دو مرد به شدت زخمی، پیدا میشن اما جسد زن هیچوقت پیدا نمیشه. بعد از مدتی روستایی ها دست و پای آدمهایی که گم شده بودن رو در زمین های اطراف پیدا کردن. در اتفاق دیگه در حالی که بچه ها داشتن کنار یه گله گاو بازی میکردن موجودی از دل درختا بیرون میاد و گردن یه دختر بچه رو میگیره، خوشبختانه یقه ی بلند لباس دختر از پاره شدن گلوش جلو گیری میکنه و موفق میشه که داد بزنه. گاو ها از دادن زدن خوششون نمیاد در نتیجه گله گاوها رم میکنن. اون موجود دختر رو رها میکنه و برمیگرده. این آخرین اتفاق در شهر اِدبرگ بود، بعد از اون مردم تلاش میکنن تا اون موجود رو شکار کنن.

بر اساس نوشته از سال 1589 چند مرد عزمشون جزم میکنن تا اون موجود رو زمین گیر کنن، و برای این کار از سلاح های گرم و سگ ها هم کمک میگیرن. درنهایت شخصی به اسم دکتر فَست موفق میشه به کمک سگ ها موجود رو گیر بندازه بعد از ضرب و شتم، اون موجود شبه گرگ، جلوی چشم شکارچی های دیگه که سر رسیده بودن، تبدیل به یک انسان میشه، انسانی که میشناسنش، یکی از کشاورزهای محترم و ثروتمند منطقه به اسم پیتر استومپ. استومپ به همه چیز اعتراف میکنه، اون ادعا میکنه که وقتی 12 سال سن داشته یه عهد با شیطان میبنده، عهدی که باعث از دست دادن روحش میشه. در این عهد شیطان وعده لذت های افراطی دنیوی رو به استومپ میده، اما مثل اغلب داستان ها نَفس استومپ راضی نمیشه و لذت رو در خون و قتل میبینه. در نتیجه شیطان بهش یه پوست گرگ میده تا با پوشیدنش تبدیل به گرگ بشه. آشنا به نظر میرسه نه؟
آدمایی که برای پیدا کردن پوست گرگ به جنگل رفته بودن هیچوقت پوست رو پیدا نکردن.

شکارچی ها مدت ها به شکنجه ی استومپ ادامه دادن چون سال ها عامل ترس، غم، مرگ و اضطراب در شهر بوده. استومپ اعتراف میکنه که وقتی از شهر عبور میکرده، برای دوستان و عزیزان کسایی که کشته بود دست تکون میداده و باهاشون خوش و بش میکرده، اینکار باعث خوشحالیش بوده. استومپ میگه در همین خوش و بش ها قربانی های بعدی رو انتخب میکرده و نقشه میکشیده که چجوری اونارو به بیرون از شهر بکشونه. اعتراف میکنه که گاهی فقط از سر خوشگذرونی اقدام به قتل میکرده. گوشت گوسفندان و بره ها رو خام به دندون میکشیده و حتی اگه جنینی در دل زنهایی که کشته بوده، پیدا میکرده، میخورده.

ذهن انسان همیشه در حال حل مشکلاته، حتی به صورت ناآگاهانه و یا زمانی که خوابه. دنیا پر از مسائلی که با ما جور در نمیان. گاهی وقتی مشکلات به تلاش های ما غلبه میکنن، برای حل کردنشون به خرافات و اتفاقات ماوراء طبیعه رو میاریم. تکیه دادن به ترس ها افسانه های قدیمی کاره  آسونیه.

در اوایل قرن 18 زمانی که بیماری سل شایع شد، بسیاری از مردم باور کردن که مرده ها دارن جون زنده ها میگیرن. داستان های خون آشامی در اون دوره باعث شد مردم نشانه های بدخیم ابتلا به بیماری سل رو به خون آشام ها نسبت بدن. شاید داستان های گرگینه ای این رو به ما نشون میده که گاهی باید به پدیده های ماوراء طبیعی پناه ببریم. شاید انسان ها برای اینکه بتونن برخی از ترس هاشون از طبیعت رو توجیه کنن، گرگینه ها رو برای ایفای نقش در داستان های ترسناک خلق کردن.

داستان پیتر استومپ شاید فاجعه به نظر برسه اما اگه با نمونه های مدرن قاتل های سریالی مثل جفری دَمِر و ریچارد ترنتون مقایسه کنید تفاوت زیادی نمیبینید. تفاوت مهم استومپ با اونها صد ها سال فاصله در جهت مدرن شدنه. امروز با اختراع چراغ ها تاریکی ها رو میتونیم بهتر کنار بزنیم و به افسانه یا واقعیت بودن وقایع فاجعه بار پی ببریم. الان دیگه انداختن تقصیر ها به گردن هیولا ها یا موجودات شرور سخت تر شده. در پایان از مجازات پیتر استومپ و برقراری عدالت توسط مردم براتون بگم. شاید بعضی ها طاقت شنیدنش رو نداشت باشن. در 31 اکتبر 1589 برای برقرای عدالت، استومپ رو به صورت لخت با تسمه هایی به یک چرخ بزرگ چوبی بستن. و با تیغ های داغ پوستش رو کندن، و با تبر های تیغه های کند داشتن دست و پاش رو قطع کردن. قبل از اینکه سرش رو قطع کنن بستشن به یک چوب و در مقابل مردم شهر آتیشش زدن. در نهایت جسد عذاب کشیده اش روی یه تیرک که بر روی یه مجسمه گرگ بود زدن. عدالت، یا یه مثال دیگه از ظالم بودن انسان. شاید همه ما آدم ها اگه موقعیت پیش بیاد تبدیل به یه هیولا بشیم.

تصویر کاور

Related Articles

قسمت هشتم : هتل استنلی

یه شب سال 1976، کارمند شیفت شب پشت پیشخوان پذیرش وایساده بود که صدای پیانو به گوشش می‌خوره. کارمند که یه خانم بود سریع به سمت اتاق موسیقی می‌ره اما کسی رو اونجا نمی‌بینه. عجیبتر این که همین خانم ادعا می‌کنه که کیلید های پیانو خود به خود در حال نواختن موسیقی بودن. سال 1994  یکی از مهمان های هتل صدای موسیقی از اتاق موسیقی ‌می‌شنوه، وارد اتاق میشه، میبینه یه خانم جوان پشت پیانو نشسته و داره یه قطعه رو می‌نوازه. تصمیم می‌گیره نزدیک تر بره تا هم اون خانم رو ببینه هم موسیقی رو بهتر بشنوه، اما در عرض چند لحظه خانم جوان پشت پیانو به یه پیرمد تبدیل می‌شه و بعد غیبش می‌زنه. آقای استنلی رو بارها روی راه پله‌ی اصلی با کت و شلوار رسمی دیدن، حتی تو آسانسور هم دیدنش. آقای استنلی هیچ وقت به کسی صدمه نمی‌زد، اما خب کسایی که می‌دیدنش می‌ترسیدن هم مهمان‌ها و هم کارکنان. کارکنان مشروب فروشی بار ها گزارش دادن که آقای استنلی و همسرش داشتن اونجا قدم می‌زدن. بعضی ها حتی سعی کردن اون ها رو تعقیب کنن اما خب فایده ای نداشته چون ناگهان غیبشون زده. به روح متعقد باشید یا نباشید، گزارش های مکرر باعث می‌شه درباره روح ها کنجکاو شید. اما انگار فقط آقا و خانم استنلی نبودن که هتل رو تسخیر کرده بودن. گزارش های مشاهده روح از هر 4 طبقه هتل مطرح می‌شدن. اما به شکل کاملا ناجوان مردانه ای روح ها بیشتر از هرجای دیگه ای به اتاق مهمان ها سر می‌زدن.

در اوایل قرن 20 میلادی، بیشتر بازدید کنند‌گان هتل بیشتر از یک آخر هفته رو اونجا می‌گذروندن. در بسیاری از موارد مهمان‌ها بیشتر تابستان رو در اون منطقه یا هتل اقامت داشتن، خب در نتیجه لوازم بیشتری هم با خودشون به سفر می‌بردن تا بتونن حداقل یکی دو ماهی بیرون خونه از یا محل زندگی‌شون، اقامت داشته باشن. کسایی که سریال داون تاون اَبی رو دیدن با این فرآیندی که میگم بهتر آشنان. مهمان‌ها با گاری یا واگنی که لوازمشون، چمدون‌هاشون تو اون ها قرار داشت می‌رسیدن، بعضی‌ها حتی خدمتکار شخصی خودشون رو هم میاووردن، مهمان‌های ثروتمند از خدماتی در هتل بهره‌مند می‌شدن که برای همه فراهم نبود، بچه‌ها و خدمتکارها رو به طبقه چهارم منتقل کردن، مهمان‌ها انتظار داشتن که تو طبقات پایین بچه‌ها رو نبینن اگر هم می‌دیدن صدایی ازشون نشون، یعنی این که بچه‌ها فقط باید تو طبقه چهارم بازی ‌می‌کردن. در نتیجه بچه‌ها بالای سر مهمان‌های دیگه در اتاق ها و راهرو ها طبقه چهارم بازی می‌کردن، می‌خوابیدن، حتی توی گوشه از راه پله بدون پنجره آشپزخونه غذا می‌خوردن. الان دیگه طبقه چهارم هم یه طبقه عادی برای مهمان‌ها محسوب می‌شه. اما بر اساس گزارش‌های متعددی، صدای بچه‌ها همچنان از طبقه چهارم شنیده می‌شه، داستان‌های زیادی درباره‌ی اتاق 418 مطرح شده، صدای خوردن توپ به زمین تو تاریکی، صدای خندیدن و حرف زدن بچه‌ها، صدای برخورد فلز روی کف چوبی اتاق و صدای قدم های بچگانه. مهمان‌ها بارها به خاطر صداهای مختلف هراسون از خواب بیدار شدن. حتی کارکنان هتل هم تجربه‌های ترسناک داشتن، کارکنان با کمی ترس برای تمیزکاری وارد اتاق‌ها می‌شن، چون چندباری شاهد اتفاقات عجیب تو اتاق 418 بودن. بار ها گزارش شده تلویزیون اتاق 418 خود به خود روشن و خاموش شده، یکی از کارکنان ادعا کرده که تخت خواب اتاق 418 رو مرتب و صاف کرده چند لحظه بعد که تخت رو نگاه کرده انگار یه نفر روی تخت دراز کشیده بوده و رد بدن یه شخص روی تخت بوده.

اما این اتاق 418 نبود که بیشترین سر و صدا رو داشت. یکی از اتاق‌های طبقه دوم بود که شاهد تحرکات زیادی بود. گفته شده سال 1911 طوفان باعث قطع برق هتل شد، همه‌ی هتل تو تاریکی فرو رفت. بیشتر مهمان‌ها اون لحظه برای صرف شام طبقه پایین بودن. تاریکی باعث شد همگی تو سالن رقص جمع بشن، کارکنان دنبال این بودن که به صورت موقتی برای مهمان ها روشنایی فراهم کنن. زمانی که داشتن هتل رو میساختن برق یه فناوری تازه به  حساب می‌اومد، در نتیجه هتل به چراغ های گازی هم مجهز بود. کارکنان، اتاق به اتاق سالن به سالن جلو می‌رفتن و چراغ های گازی رو با شمع روشن می‌کردن. زمانی که از خدمتکار ها به اسم الیزابت ویلسون وارد اتاق 217 شد اتفاق عجیبی افتاد. اتاق 217، سوئیت ریاست جمهوری بود، سوئیت بزرگ با دکوراسوین زیبایی بود که شخص فلورا استنلی اونجارو تزئین کرده بود. نور گیر بود، کاغذ دیواری مزین به گل با رنگ‌های قرمز، صورتی و سبز همه دیوارها رو پوشونده بود، موکت این اتاق برای شبیه سازی چمن، سبز رنگ بود و با رنگ‌های قرمز و آبی مزین شده بود. اتاق 217 جواهر هتل به حساب می‌اومد. بر اساس روایت های موجود این چراغ گازی این اتاق نشتی داشته و تا قبل از اینکه خدمتکار برسه اتاق پر میشه از گاز. خدمتکار با شمع میرسه و اتاق 217 منفجر می‌شه. 10 درصد از ساختمان هتل از بال غربی منفجر میشه. بخشی از زمین طبقه دوم تخریب میشه و چندتا تیرآهن به طبقه پایین روی میز های سالن رقص می‌اوفتن، اما خوشبختانه هیچکدوم از مهمان ها آسیبی نمی‌بینن. خانم ویلسون مثل مهمان ها خوش شانس نبود، به طبقه پایین سقوط کرد و هر دو پاش شکستن. داستانی خوبی نبود اما نسخه‌های مختلفی ازش وجود داره. 5 روزنامه در ایالت کلورادو این خبر رو پوشش دادن، اما اطلاعاتی که منتشر کردن تفاوتی زیادی با هم داشتن. یکی از روزنامه ها گفته بود که اسم خدمتکار اِوا کولبِرن بوده و سمت ایوان پرت میشه و صدمه ای نمی‌بینه. یه روزنامه‌ی دیگه گفته خدمتکاری که باعث انفجار شده الیزابت لمبرت بوده که سقوط می‌کنه و می‌میره. یه روزنامه دیگه هم گفته که اسم خدمتکار لیزی لِیتِنبرگر بوده. همه روزنامه ها اما توافق داشتن که انفجار ساعت 8 شب اتفاق افتاد و هیچکدومشون هم به طوفان اشاره نکردن. این داستان چندتا ایراد داره. اول اینکه هیچ پرونده‌ای، هیچ اطلاعاتی از کارکنانی که در اون دوران در هتل مشغول به کار بودن، وجود نداره. و اینکه بین عکس هایی که از کارکنان هتل در قرن گذشته وجود داره، هیچ عکسی از الیزابت ویلسون، لمبرت یا، لیتنبرگر وجود نداره. به نظر می‌رسه این داستان یه پوششه. به نظر می‌رسه این داستان ساختگیه، این داستان رو ساختن تا اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌اوفتاده رو توجیح کنن.

منظورم از اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌افتاده چیه؟ خب بعضیا باور دارن که روح خانم ویلسون لباس مهمان هارو از داخل چمدون ها بیرون می‌ریخته و ملافه تخت خواب ها رو هم جا به جا می‌کرده. بعضی از مهمان ها و کارکنان هم از سوراخی مرموز و عجیب کف زمین خبر دادن که گفته شده به خاطر انفجار ایجاد شده. شیر آب حمام خود به خود باز و بسته می‌شده. و خدمتکارها حتی گفتن درهای اتاق خود به خود باز و بسته می‌شدن. سال 1974 یک مرد به همراه همسرش در فصلی که مناسب سفر کردن نبود به هتل می‌رن. مرد ادعا کرده که به جز خودش و همسرش هیچ مهمان دیگه ای تو هتل نبوده. شب اول میرن شام می‌خورن، و خسته به تخت خواب میرن. مرد اما یه خواب عجیب و ترسناک میبینه، که اینطور تعریف کرده: خواب دیدم پسر سه ساله‌ام داره تو راهرو هتل فرار می‌کنه، در حالی که داشت از گوشه چشم پشتش رو نگاه می‌کرد، ترسیده بود و داد می‌زد، یه شلنگ آتش نشانی داشت پسرم رو تعقیب می‌کرد. از خواب بیدار شدم، خیس عرق بودم چیزی نمونده از رو تخت بیوفتم، بلند شدم، یه سیگار روشن کردم، روی صندلی نشستم، و از پنجره به کوهستان راکی خیره شدم، سیگارم رو که تموم کرد، ایده نوشتن یه کتاب به سرم زدم. اون مرد کسی نبود جز استفن کینگ، نویسنده مطرح داستان های ترسناک، کتابی که ایده اش اون شب به ذهن استفن کینگ رسید، تبدیل شد به کتاب شاینینگ که بعیده فیلمش رو ندیده باشین. جالبه هتل استنلی الهام بخش کتاب و فیلم شاینینگ بوده.

[irp]

بعضی از داستان ها ارزش و قدمت تاریخی دارن. بعضی از داستان ها رو چون واقعا اتفاق افتادن، تعریف می‌کنن، چون حقیقت دارن، حداقل بخشی از داستان حقیقت داره. تو دل بسیاری از افسانه‌ها یک ذره حقیقت پیدا می‌شه، یا یک اتفاق واقعی یا عاملی که باعث ترس بوده، مردم داستان رو ها می‌سازن تا بعضی چیزا یادشون بمونه، تا از تجربش استفاده کنن، تا یه درس ازش بگیرن. طبیعتا زیادن افسانه هایی که هیچ حقیقتی پشتشون نیست. این دسته از افسانه ها برای توجیه مواردی که قابل توجیح نیستن، خلق می‌شن. افسانه های تخیلی به گذشته تیکه میکنن تا بتونن برای خودشن اعتبار دست و پا کنن، در آخر هر چقدر هم که تلاشش کنن ریشه ندارن. دلیل اینکه مردم از خودشون داستان می‌سازن عجیب نیست. داستان ها به مردم کمک می‌کنن تا زنده بودنشون رو ثابت کنن، داستان ها به ما کمک می‌کنن تا زندگی‌مون رو علامت گذاری کنیم، جهت یابی کنیم، بدونیم از کجا داریم میایم و به کدوم سمت باید بریم. هر وقت که اتفاقای عجیب یا غیرمنطقی میوفته سریع به عقب نگاه می‌کنیم ببینیم، نشان هایی از این اتفاق تو گذشته هست یا نه؟ حتی اگه نتونیم نشونه ای پیدا کنیم، خیلی ساده خودمون یکی می‌سازیم. شاید قضیه ی هتل استنلی هم همین باشه. شاید نشانه های اتفاقت واقعی در هتل استنلی در گذشته گم شدن. منصفانه بخوایم نگاه کنیم بعضی از داستان های هتل استنلی ریشه در حقیقت دارن. من نیمخوام نظر خودم رو به شما تحمیل کنم، تصمیمش با شماست. اما گاهی داستان ها هم می‌تونن کامل تر بشن، گاهی ناشناخته ها به خاطر یه اتفاق ناگهانی شناخته تر می‌شن. در سال 2014 وقتی کارگرها مشفول تعمیرات بودن، توی تونلی که زیر هتل قرار داشت، بقایای یه سری آوار و خرابه پیدا می‌کنن، مثل چی؟ دیوارهایی با کاغذ دیواری صورتی و سبز، تکه های موکت سبز رنگی که با رنگ قرمز و آبی مزین شده بود. مشخص می‌شه واقعا اتاق 217 منفجر شده بوده. این حقیقت سال 2014 تقریبا 100 سال بعد پیدا می‌شه، تصور کنید چقدر حقیقت وجود داره که هنوز پیداش نکردیم. این قسمت رو با یه داستان دیگه از اتاق 217 تموم کنم. یکی از مسافران شب آماده میشه که بخوابه، پنجره اتاقش رو باز میکنه تا کمی هوای تازه وارد اتاق بشه. مرد مسافر می‌خوابه، تا اینکه احساس می‌کنه همسرش از روی تخت پایین میاد، میره سمت پنجره. مرد چشماش رو به زحمت باز میکنه، به ساعت نگاه می‌کنه و بعد به سمت پنجره برمی‌گرده و چهره درخشان همسرش رو پای پنجره می‌بینه. همسرش آزوم میگه، بیا باید اینو ببینی، یه خانواده از گوزن‌های شمالی بیرون هتلن، مرد اما از جاش تکون نمی‌خوره، لبخند می‌زنه و همونطور به مدت طولانی به همسرش نگاه‌ می‌کنه. شاید با خودتون بگین چرا مرد مسافر نرفته دم پنجره تا گوزن ها رو ببینه، به نظرم حق داشته چون همسرش تقریبا 5 سال پیش مرده بوده.

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *