رفتن به نوار ابزار

قسمت ششم: خانه‌ی قتل

واهمه: واقعیت ترسناک‌تر از تخیل

قسمت ششم: خانه‌ی قتل

وقتی که پلیس و مقامات قضایی در سال 1895 وارد ساختمانی در جنوب شیکاگو شدند، به هیچ وجه آمادگی برخورد با چیزی که دیدن رو نداشتن. طبقه بالا و پایین یک داروخانه، مثل یه هزارتو ساخته شده بود. پر از در و پر از اتاق. انتهای راهروها و پشت درها، چیزهایی پیدا شد که حال هر بیننده و شنونده‌ای رو به هم می‌زد.

🚫 توجه: شنیدن این قسمت از پادکست واهمه برای کسانی که روحیه‌ی حساسی دارن به هیچ وجه توصیه نمی‌شه.

17 ام ژانویه‌ی 1894 بود. در هتل وندوم، دنور، ایالت کلورادو، یک زوج جوان به نام های هنری هاوارد و جورجیانا یوک، در مقابل کشیش مسیحی ایستاده بودند. قرار بود تا چند لحظه دیگه به صورت رسمی با هم ازدواج کنند. در کنار اون ها یک شاهد به نام مینی ویلیامز هم حضور داشت. عروس اهل ایالت ایندیانا بود، و به خاطر شایعه ها و حرف و حدیثی که پشتش بود از ایندیانا به شیکاگو فرار کرده بود. و موفق شد در شیکاگو در فورشگاهی که مطلق به هنری یا همون داماد بود کار پیدا کنه. جورجییانا قد بلند و لاغر بود، چشمان آبی، موی بلوند و 25 سال سن داشت. و دیوانه وار عاشق هنری شده بود. همه چیز خوب به نظر می‌رسید. همه چیز بی‌نقص به نظر می‌رسید. اما مشکلی وجود داشت. هنری در حالی که منتظر شروع مراسم ازدواج بود، یه همسر دیگه داشت، در واقع دوتا همسر دیگه داشت. شاهد مراسم ازدواج یعنی مینی هم معشوقه هنری بود. حتی اسم هنری هم قلابی بود. اسم واقعی‌ش رو سال ها پیش کنار گذاشته بود. زندگی اجتماعی ما بر پایه‌ی اعتماد بنا شده، این اعتماده که باعث میشه ارتباط برقرار کنیم، گاردمون رو پایین بیاریم و وارد رابطه بشیم. وارد رابطه شدن به صورت ناخودآگاه بهمون حس امنیت میده. اما وقتی اعتماد از بین میره، خیلی سریع ناامیدی، استرس و ترس بخشی از زندگی‌مون میشن. تو این دوره و زمونه اگه از شبکه‌های اجتماعی کمک بگیریم شاید سخت فریب شخصیت قلابی اشخاص رو بخوریم. اما در اواخر قرن نوزدهم جعل هویت کار سختی نبود، بلکه شاید به قدری آسون بود که هنری هاوارد جعل هویت رو تبدیل به هنر و استعدادش خودش کرده بود. اما بودن تعاد آدم‌های انگشت شماری که می‌دونستن زیر لبخند زیبای داماد جوان، چه قد راز های عمیق و تاریک پنهان شده بود. بعد از این که 10 ماه پس از ژانویه‌ی 1894 مردم به خباثت و رازهای هنری پی بردن، نتونستن ترسشون به راحتی پنهان کنن.

من وحید حسنی هستم شما به واهمه گوش می‌کنید.

هنری هاوارد در سال 1861 در نیوهمشایر با اسم هرمان ماجت متولد شد. خانواده‌ای ثروتمند و محترم داشت. از همون کودکی، هنری، بچه مشکل داری بود و دائما به دردسر میوفتاد. بر اساس گفت خودش وقتی به مدرسه می‌رفته همکلاسی هاش مجبورش کردن به اسکلت انسان دست بزنه. بعد از این تجربه، هنری از پزشک شهر می‌ترسید. اما شیطنت همکلاسی‌های هنری عاقبت خوبی نداشت چون باعث شد هنری به جای ترسیدن از اسکلت، جسد و مرگ به اون‌ها علاقه‌مند بشه. خیلی زود هنری به پزشکی علاقه نشون داد. یکی از گزارش ها روایت از این داره که هنری در همون سنین نوجوونی، حیوانات رو جراحی می‌کرده. به خاطر استعداد و توانایی در درس خوندن و نمرات بالایی که در مدرسه کسب کرد موفق شد وارد مدرسه پزشکی بشه. هنری با نام اچ اچ هولمز در سال 1879 وارد دانشگاه میشیگان شد که فاصله زیادی از محل زندگیش داشت. به لطف منابعی که در دانشگاه در اختیار هنری قرار گرفت، تونست در هنر خودش، خلاقیت اضافه کنه.  هنری، یا بهتره بگم دکتر هنری هاوارد هولمز روش آسونی برای به دست آووردن پول پیدا کرد، روشی که جنایت های آینده هنری رو پایه گذاری کرد. دکتر هلمز جسد ها رو از آزمایشگاه های پزشکی می‌دزدید، اون ها رو به شکلی دلخراش زخمی می‌کرد، بعد جسد رو جایی قرار می‌داد تا با صحنه سازی، وقوع یک حادثه غم انگیز و قربانی شدن جسد رو به تصویر بکشه. چند روز بعد از کشف جسد، سراغ بیمه می‌رفت تا با عنوان نسبت فامیلی با جسد، حق بیمه عمر رو از شرکت بیمه بگیره. در آخرین باری که در میشیگان موفق به پیاده کردن این شکل از کلاه برداری شد، از بیمه 12500 دلار دریافت کرد. در قرن 19 پوله خیلی خوبی محسوب می‌شد. هنری خیلی خوب می‌دونست ممکن نقشه‌ی بی‌نقصش لو بره، در نتیجه بعد از جمع کردن مقدار قابل توجهی پول، غیبش زد، دانشگاه، همسر و فرزند تازه متولد شده‌اش رو ترک کرد و دیگه به دیدنشون برنگشت.

هنری به همه جای کشور سفر می‌کرد و سعی داشت به صورت قانونی کسب درآمد کنه، اما همزمان، روش جدیدی برای پول درآووردن پیدا کرد. هنر بعدی هنری، این بود که اجناسی رو به صورت قسطی بخره، قسط ها رو نپردازه، اجناس رو بفروش و با سودی که به دست آوورده بود غیبش بزنه. هنری در حالی که به مهارت جدیدش مسلح شده بود، بلخره در منطقه اِنگِلوود در جنوب شیکاگو ساکن شد. اونجا بود که با دکتر الیزابت هولتون آشنا شد. سال 1885 بود. هنری هولمز سعی داشت از کسانی که اجناس رو بهش به صورت قسطی ازشون خریده بود، مخفی بشه. اما به جای مکانی دور و تاریک رو انتخاب کنه، محلی نزدیک و روشن رو انتخاب کرد. اونموقع ها عقل جن هم به همچین چیزی نمی‌رسید. هنری با همسر دومش ازدواج کرد و در داروخونه‌ی دکتر الیزابت هولتون صاحب شغل شد. همسر دکتر هولتون به خاطر بیماری سرطان در بستر مرگ بود. هنری که این فرصت رو غنیمت می‌دونست سعی کرد با پرداخت سود مشارکت و ایجاد رابطه با مشتریان داروخانه، در مدت دو سال خودش رو تبدیل به عضو مهمی در کسب کار دکتر الیزبت هولتون بکنه. زمانی که بلاخره سرطان همسر دکتر هولتون رو از پا درآوورد، هنری هولمز دیگه سود مشارکت رو به خانم هولتون پرداخت نکرد، خانم هولتون نگران این بود که نکنه کسب و کارشون به آخر رسیده باشه، سعی کرد واکنشی نشون بوده، اما اتفاقی نیوفتاد. اتفاقی نیوفتاد چون دکتر هولتون به صورت ناگهانی غیبش زد. وقتی پلیس متوجه ناپدید شدن دکتر هولتون شد، به سراغ هنری رفت. هنری به پلیس گفت که خانم دکتر الیزابت هولتون به خاطر از دست دادن همسرش به سمت غرب رفته تا با خانوده اش زندگی کنه، البته قبل از رفتن در قراردادی کسب و کارش رو تمام کمال در اختیار هنری گذاشته. پلیس هم باور کرد. هنری هولمز مشغول اداره داروخونه و قایم شدن از فروشندگان شد. تا اینکه اونور خیابون یک زمنیه خالی برای فروش گذاشته شد. هنری نتونست جلوی وسوسه شدنش رو بگیره، چون برنامه‌های بزرگتری در سر داشت.

در سال 1893 قرار بود نمایشگاه جهانی کلمبوس در شیکاگو برگزار بشه، در این نمایشگاه دستاورد های کریسف کلمب رو به نمایش می‌ذاشتن. هنری تصمیم گرفت در زمینی که خریداری کرده بود یک هتل با اتاق‌های فراوان بسازه تا بتونه از مسافران زیادی که به شیکاگو میومدن پذیرایی کنه. هنری اسم پروژه اش رو گذاشت “قلعه”، پر بیراه هم نبود. قلعه قرار بود 50 متر عرض یا به زبون خودمون بحر و بیش از 48 متر ارتفاع داشته باشه. در مجموع 3 طبقه به علاوه زیرزمین، که از بیش از 100 اتاق تشکیل می‌شد. از اونجایی که هولمز علاقه ای به اشتراک گذاری نقشه قلعه با کسی نداشت، خودش رو به عنوان مسئول و ناظر پروژه اش منصوب کرد. کارگرهایی که از هولمز سوالاتی درباره سازه می‌پرسیدن برکنار و با کارگرهای جدید جایگزین می‌شدن. بیشتر کارگرها نهایتا می‌تونستن 2 هفته سر پروژه قلعه کار کنن و بعد جایگزین می‌شدن. گفته شده بیش از 500 نجار و کارگر سر این پروژه کار کردن. هولمز به اتهام کمکاری از پرداخت حق الزحمه کارگران بسیاری، خودداری می‌کرد. بعضی از کارگرها که دنبال حقشون بودن از هولمز شکایت کردن اما هولمز به قدری کارگران بدبخت رو سر میدوئوند که بعد از مدتی شکایتشون رو پس می‌گرفتن. بعد از تکمیل شدن قلعه، هولمز داروخونه رو به طبقه همکف قلعه منتقل کرد و بعضی از بخش های دیگه رو هم به مغازه داران دیگه اجاره داد. دفتر خود هولمز هم در بالاترین طبقه قرار داشت. اتاق های دیگه رو هم به خانوم های جوان و مجرد اجاره داد. کسب و کار در قلعه رونق گرفت. اما متاسفانه همه کسایی که وارد قلعه میشدن درخواست های مهمانوازانه هولمز رو قبول نمی‌کردن، در نتیجه جون سالم هم به در نمی‌بردن.

زمانی که خانوم پَنسی از نیو اورلینز به شیکاگو اومد، یه اتاق در قلعه اجاره کرد. خانوم پنسی یک بیوه بود که قبل از ساکن شدن از شیکاگو به بیشتر نقاط ایالات متحده سفر کرده بود. بعد از این که هولمز متوجه شد خانوم پنسی 4 هزار دلار پولِ نقد تو صندوق عقب ماشینش پنهان کرد، ازش خواست تا پول رو در گاوصندوق مغازه براش نگه داره. بعد از اینکه خانوم پنسی این درخواست هولمز رو رد کرد، پس از مدت کوتاهی ناپدید شد. آدم هایی که به قلعه میومندن یا دنبال کار بودن یا اقامت. یکی از شرایطی که هولمز برای استخدام داشت، این بود که کارگران باید بیمه عمر، حداقل به مبلغ 5000 دلار داشته باشن. یادتونه که کلاه برداری از طریق بیمه عمر یکی از تخصص های هولمز بود. دختر 17 ساله ای به اسم جنی تامپسون از ایلینویز برای کار سراغ هولمز رفت. جنی جوان و زیبا بود، موهای بلوند و چشمای آبی داشت، خصوصیات ظاهری جنی مطابق با سلیقه هولمز بود. در نتیجه هولمز فرصت رو از دست نداد و سریعا جنی رو استخدام کرد. جنی، بی‌خبر از همه جا، بین صحبت هاش به این مورد اشاره کرده بود که هیچکدوم از اعضای خانواده اش خبر ندارن که جنی کجا اقامت داره. به خانواده اش گفته بود که قراره به نیویورک بره آماده پیشنهاد شغلی خوب هولمز باعث شد در شیکاگو بمونه. جنی به هولمز گفت که می‌خواد با خوانده اش تماس بگیره و خبر کار پیدا کردنش رو به خانواده اش بگه تا خوشحال بشن. اما قبل از این که موفق به این کار بشه، هولمز جنی رو تا اتاقش همراهی کرد و بعد از اون جنی دیگه دیده نشد.

در سال 1890 آقای نِد کانر به همراه همسرش جولیا و دخترش پِرل برای کار به قلعه رفت. جولیا به عنوان یک زن، قد بلندی داشت، بیش از 182 سانتی متر. نِد ساعت ساز و جواهر فروش بود، در نتیجه هولمز خیلی راحت استخدامش کرد. اما این همسر قدر بلند نِد یعنی جولیا بود که توجه هولمز رو جلب کرده بود. هولمز بعد از مدت کوتاهی حسابدار خودش رو اخراج کرد و حسابداری رو به جولیا سپرد. خیلی طول نکشید تا مشخص شد رفتار هولمز با جولیا صمیمی تر از میزان طبیعیه. اما درآمد ثبات و سقف بالای سر  چشمای های همسر جولیا، نِد، رو از فرط خوشحالی بسته بودن. وقتی جولیا حامله شد، بلخره بوی گند قضیه به مشام نِد رسید. نِد اما در کمال ناباوری درخواست طلاق داد و همسر و دخترش رو به هولمز سپرد و رفت. حق بیمه عمر برای جولیا و دخترش سریعا هولمز رو در کمال نامردی وسوسه کرد. اما این دفعه مشکلی وجود داشت. جولیا با کسب و کار غیر قانونی هولمز بیشتر از حد لازم، آشنا بود، و این یه تهدید حساب می‌شد. هولمز راهی پیدا کرد. از جولیا خواست تا بچه اش رو سقط کنه و با هلمز ازدواج کنه. جولیا ابتدا قبول نمی‌کرد اما در نهایت در 24 دسامبر 1891 تسلیم درخواست هولمز شد. هولمز پرل رو به تختخواب و جولیا رو به زیرزمین، جایی که به اتقاق عمل هولمز تبدیل شده بود همراهی کرد. جولیا و پرل دیگه هیچوقت دیده نشدن.

در زمستان همون سال، هلمز از شخصی به اسم چارلز چَپِل خواست تا به دفترش بیاد. آقای چپِل گاهی کارهای مختلفی رو برای قلعه انجام می‌داد اما این بار هلمز به تخصص غیرعادی چپِل نیاز داشت. چپل استعداد و مهارت خوبی در کار کردن با اسکلت ها داشت. چپل به دفتر هلمز رفت، هلمز چپل رو به اتاقی در طبقه دوم قلعه هدایت کرد، در اون اتاق جسد زنی بر روی یک میز دراز کشیده بود. بر اساس اعترافات چپل به پلیس، پوست جسد مثل گوشت قربونی کنده شده بود. چپل که می‌دونست هلمز یه پزشکه، تصور کرد جسد رو برای کالبد شکافی آووردن واسه همین شک و تردید های که تو ذهنش بودن رو خاموش کرد. هلمز به چپل 36 دلار پرداخت کرد تا چپل گوشت رو از استخون جسد جدا کنه و برای ساخت یه اسکلت تمام قد آماده اش کنه. اسکلت تکمیل شده به دکتر پولینگ استاد دانشگاه پزشکی هانِمَن فروخته شد. دکتر پولینگ گاهی تو دفتر شخصی خودش به اسکلت قد بلند یک زن نگاه می‌کرد وتحسینش می‌کرد، اسکلتی که قدش به 182 سانتی متر می‌رسید.

هلمز اما در نهایت اشتباه بزرگی کرد، به شکل مضحکی این عشق هلمز به کلاه برداری از طریق بیمه عمر بود که به دردسرش انداخت. بعد از اینکه هلمز دستیار اول خودش، بنجامین پیتزل رو کشت و با صحنه سازی سعی کرد از طریق بیمه پول به دست بیاره، مسئولان بیمه به کلاه برداری بودن این حادثه شک کردن و سراغ هلمز رفتن. هلمز که سعی در فرار داشت بلخره در 17 ام نوامبر 1894 در بوستون دستگیر شد، درست 10 ماه بعد از ازدواجش در هتل وندومِ. قبل از تشکیل دادگاه، به شکل مرموز و عجیبی قلعه طعمه آتیش شد. اما خوشبختانه قبل از آتش سوزی پلیس و مقامات قضایی قلعه رو گشته بودن، بعد از جستجو در قلعه اسم جدیدی براش انتخاب کردن “خانه‌ی قتل”. پلیس کشف کرد که قلعه مثل همه مسافرخونه ها یا هتل های دیگه، اتاق پذیرش و اتاق انتظار و تعداد زیادی اتاق مهمان داشت. اما علاوه بر اتاق های متعدد و معمولی، قلعه، از بخش های مرموز دیگه ای هم تشکیل شده بود. راهرو های مخفی، دریچه ها، حفره ها و آزمایشگاهی مخفی. به علاوه 35 اتاق مهمان، طبقه دوم مثل یه هزارتو ساخته شده بود. پشت بعضی از درها فقط یه دیوار آجری قرار داشت، و بعضی از درها فقط از یک طرف باز می‌شدن، بعضی از درها هم کاملا مخفی شده بودن. دریچه هایی وجود داشتن که به راه پله ها یا راهرو های مخفی می‌رسیدن. در همه اتاق ها هم زنگ هشدار وجود داشت تا اگه یکی از زندانیان به دنبال فرار بودن، هلمز سریعا با خبر بشه. بعضی از اتاق ها هیچ پنجره ای نداشتن و می‌شد هوای اون ها رو تخلیه کرد. بعضی دیگه به لوله هایی مجهز شده بودن که ازشون گاز نشت می‌‌کرد. از صندوق هم براتون بگم. اتاقی وجود داشت که یک نفر توش به صورت ایستاده جا می‌شد، دیوار های داخلی صندوق با فلز پوشیده شده بودن و صندوق هم مثل بعضی از اتاق ها به لوله های گاز مجهز شده بود، کف این صندوق رد پای کفش زنونه دیده می‌شد، بعد از رها شدن گاز و خفه شدن شخص درون صندوق، جسد از دریچه‌ای که در کف قرار داشت، به صورت مستقیم از صندوق به آزمایشگاه منتقل می‌شد. بعد از اینکه پلیس به زیرزمین رفت، متوجه شد که هلمز زیرزمین رو بیشتر از حد گسترش داده و تا زیر پیاده‌رو هم پیش رفته. بلخره برای اینکه بتونه تجهیزات خودش رو اونجا جا بده باید همچین کاری می‌کرده. در زیرزمین پلیس با یه میز کالبد شکافی مواجه شد، که همچنان لکه های خون روش وجود داشت. قفسه ای از شیشه های سموم مختلف و صندوقی که اسکلت چند زن در اون قرار داشتن. در کنار یکی از دیوار ها کوره ای بود که خاکسر انسان و تکه های ریز استخوان در اون به چشم می‌خوردن. اشیاء ارزشمند بعضی از قربانی ها هم در زیرزمین پیدا شد، ساعتی که متعلق به مینی ویلیامز معشوقه هلمز بود، پارچه لباس، عکس، و دسته ای از موهای بافته شده چند زن. استخوان هایی که متعلق به یک بچه بودن هم در گودال کوچیکی دفن شده بود و همچنین لباس نیم سوخته زنانه ای که به رنگ خون دراومده بود. وقتی از ند کانر خواستن تا تکه لباس سوخته رو شناسایی کنه، تایید کرد که این لباس متعلق به همسرش جولیا بوده. شاید حالتون همین الان بد شده باشه، اما متاسفانه باید بگم یکم دیگه ادامه داره. میزی برای کشیدن جسدها، و خمره ای از اسید که برای جدا کردن سریع گوشت از استخوان مورد استفاده قرار می‌گرفته هم پیدا شد. جمجمه ی انسان، استخوان شانه، دنده و ران هم به تعداد زیادی پیدا شد. پلیس هایی که برای جستجوی به قلعه رفته بودن، قطعا انتظار این رو نداشتن که با صحنه های قرون وسطایی روبه رو بشن.

ما با حس امنیت در محله ای که زندگی می‌کنیم، قدم میزنیم. عبور کردن از کنار درها بسته و چمن های کوتاه شده محله سخت نیست. اما هیچوقت نمیتونیم پشت دیوار ها رو ببینیم، و بدونیم پشتشون چه خبره. همه آدمایی که تو خیابون میبینیم یه ماسک رو چهره اشون دارن، فقط زمانی میتونیم چهره اشون رو ببینیم که خودشون به ما اجازه میدن. جامعه بر پایه ی اعتماد شکل می‌گیره، در نتیجه ما باید بتونیم، با همسایه هامون، با اطرافیانمون و حتی با همکارانمون وارد روابط دوستانه بشیم. اما هر رابطه ای با خودش ریسک هایی رو هم به همراه داره. ما با پذیرش رابطه، در واقع ریسک نا امیدی، ریسک درد و ریسک خیانت رو به جون می‌خریم. بعضی هامون حتی امنیتمون رو به خطر می‌اندازیم. نقشه کش های قرن 15 همی در اروپا، مناطقی رو که تجسس نکرده بودن روی نقشه با جمله‌ی “شاید هیولایی اینجا باشد” علامت گذاری می‌کردن. همیشه ممکن خطر در جاهایی که ما شخصا تجسس نکرده باشیم، وجودا داشته باشه. از قاره کشف نشده گرفته تا انسانی که از حقیقتش باخبر نیستیم. زیر هر پوسته ای پشت هر ماسکی ممکنه یک هیولا خفته باشه.
در 7ام می 1896 هولمز بعد از اینکه تخم مرغ آبپزش رو با نون تست و یه فنجون قهوه خورد، برای اعدام راهی زندان مویامِنسینگ شد. روی سرش یه کیسه سیاه کشیده بودن، جمعیت بیرون از دیوار های زندان در حال فریاد زدن و فحش دادن به هلمز بودن، در حالی که طناب رو دور گردنش انداخته بودن روی دریچه ایستاده بود. دریچه باز شد و هلمز سقوط کرد اما به جای اینکه طناب دار سریع بکشتش تونست گردنش رو بشکنه و هلمز رو زنده نگه داره. جمعیت تقریبا 15 دقیقه در حال تماشای بدن نیمه جان هولمز بودن در حالی که آویزون داشت دست و پاش رو تکون میداد. در نهایت قلب سیاهش ایستاد و مرد. هلمز رو در قبری بدون نام و نشان در قبرستان هولی کراس در جنوب فیلادلفیا دفن کردن. بنا به درخواست خودش جسدش رو کالبد شکافی نکردن و درون تابوتش رو با سیمان پر کردن. هلمز انگار می‌ترسید از اینکه یکی بخواد جسدش رو از خاک بیرون بکشته و از اسکلتش در راه علم استفاده کنه. حقش داشت بترسه. هیچکس نمی‌دونه هلمز چند نفر به قتل رسوند، به تعداد زیادی اعتراف کرد. بعضی از کارشناسانی که پرونده افراد گمشده در نمایشگاه جهانی کلومبوس رو بررسی کردن، عدد 200 نفر قربانی رو برای هلمز تخمین زدن.خیلی موارد دیگه هست از هلمز نمی‌دونیم. شخصی که سرتاسر دروغ و خباثت زندگیش رو پر کرده بود. هلمز برای همیشه مثل یه راز مرموز برای ما باقی میمونه، هیولایی که پشت یک نقاب انسانی پنهان شده بود تا بتونه مثل من و مثل شما در جامعه حاضر بشه. در آخر هلمز نوشته کوتاهی از خودش به جا گذاشت: من با شیطان در درونم متولد شدم. نمیتونستم حقیقت اینکه ذاتا قاتل هستم رو انکار کنم. من با شیطانی که در کنار تخت من به عنوان حامی من می‌ایستاد، متولد شدم. شیطان از لحظه تولدم با من همراه بود.

تصویر کاور

Related Articles

قسمت پنچم: باتلاق هاکوماک

قدم گذاشتن به جنگل‌ها مثل وارد شدن به دنیایی دیگه‌است. دنیایی که رازهای تاریک رو از چشمان جستجوگر ما پنهان می‌کنه و خطرهای ناشناخته‌ای رو برای عابران بی‌خبر در خودش نگه می‌داره. برخی از جنگل‌ها مرموزتر از جنگل‌های دیگه‌ان. یکی از شوم‌ترین جنگل‌ها در ایالت ماساچوست قرار داره.

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *