رفتن به نوار ابزار

قسمت هشتم : هتل استنلی

هتل ، هتل استنلی

این قسمت: هتل استنلی

واهمه: واقعیت ترسناک‌تر از تخیل

 

از هر کسی بپرسیم کجا بیشتر از هر جای دیگه‌ای احساس امنیت می‌کنید؟ جواب همه مردم مشخصه. جواب همه مردم دنیا به این سوال: خونه خودشونه. چون خونمون جائیه که مثل کف دستمون می‌شناسیشم. از سوراخ سومبه هاش با خبر. زندگی تو خونمون جریان داشته. خاطرات خوب و بد تو خونمون اتفاق افتادن. میشه گفت هممون قبول داریم که هیچ جا خونه خوده آدم نمیشه. اما بعضی موقع ها پیش میاد که امنیت موجود تو خونمون رو ترک می‌کنیم و به سفر میریم. وقتی از خونمون خارج می‌شیم، خودمون رو آماده اتفاقاتی که بیرون از خونه منتظرمونن می‌کنیم. بعضی از مردم ذاتا شجاع تر از بقیه ان. با این حال جالبه بدونید بعضی ترس از سفر کردن دارن. در اصطلاح علمی به ترس از سفر هودوفوبیا گفته میشه. بیشتر مردم لزوما از سفر کردن نمی‌ترسن یا ترسشون به قدری نیست که نیازی به درمان باشه اما بیشتر مردم از قرار گرفتن در مکان های غریبه ترس دارن. از نظر من برای کسی که هم از سفر کردن و هم مکان های غریبه می‌ترسه ترسناک تر از جایی که هزاران مهمان اونجا رفت و آمد داشتن وجود نداره. ساده تر بگم شاید هتل ها و مسافرخونه ها برای افرادی که از سفرو مکان غریبه میترسن، از هر جای دیگه ای ترسناک تر باشه. شاید زمینی که فرش و موکت پوشنده تِش، دیوارهای زخمی و سقف نم کشیده احساس راحتی رو ازمون بگیرن. سر و صدای لوله های آب، چراغ های چشمک زن و سوخته، و صدای عجیب غریب اشیاء باعث بشن از ترس حالت عادی خودمون، رو از دست بدیم. در ایالات متحده آمریکا هتلی هست که کمتر کسی ازش یاد میکنه، این هتل حدودا 100 سال پیش در مجاورت سایه های کوهستان راکی ساخته شده، درسته که ای هتل با معماری کلاسیک و دکوراسیون اغراق شده تزئین شده اما کم پیدا میشن کسانی که داخل دیوار های این هتل احساس امنیت داشته باشن. امروز میخوام شما رو به هتل استنلی ببرم.

فریلَن و فرانسیس استنلی دو برادر دوقلو بودن که در سال 1849 در ایالت مِین به دنیا اومدن. بهشون دوقلو های شگفت انگیز هم میگفتن.در مجموع 5 خواهر و برادر دیگه هم داشتن. که از این 5 تا دوتاشون دوقلو بودن. یعنی میشه 2 جفت دوقلو تو یه خانواده. اما فریلن و فرانسیس با بچه‌های دیگه فرق داشتن. دانش‌آموزان واقعا با استعدادی بودن، سریع یاد می‌گرفتن، و به کارهای فنی یا مکانیکی علاقه داشتن، علاقشون به کار فنی به قدری زیاد بود که غیر عادی محسوب میشد. وقتی 9 سالشون بود از دستگاه تراش پدرشون استفاده می‌کردن تا فرفره های چوبی درست کنن، و این فرفره‌ها رو به همکلاسی هاشون می‌فروختن. در سن 10 سالگی از پدربزرگشون یاد گرفتن که چطور ویالون بسازن. گفته شده ویالون‌هایی که دوقلوهای شگفت‌انگیز می‌ساختن، کیفیتشون در حد اجرای کنسرت بوده. کسب این تجربه‌های جذاب، باعث شد دوقلوها علاقه‌اشون به کارهای فنی و اصولا ساختن رو گسترش بدن. فریلَن استنلی بعد از اینکه برای مدت کوتاهی به عنوان معلم و مدیر مدرسه کار کرد، استعفا داد و رفت تا برادرش فرانسیس کار کنه. دو قلوها تونستن فناوری صفحه خشک در عکاسی رو بهبود بدن. در نتیجه تغییر انقلابی ایجاد شد که اجازه می‌داد حتی عکاس‌های تازه کار هم عکس‌های با کیفیت بندازن. به قدری انقلابی و مهم بود که شرکت ایستمن کداک فناوری صفحه خشک رو اواخر قرن 19 میلادی از دوقلو‌ها خریداری کرد. در نتیجه فریلن و فرانسیس خیلی خیلی ثروتمند شدن. بعد از این موفقیت، دوقلوها رفتن سراغ صنعت خودرو، در سال 1897 اولین خودروی خودشون رو ساختن. و تا سال 1899 تبدیل شد به پرفروش‌ترین خودرو در کشور. دلیل پرفروش شدن خودرویی که دو برادر ساخته بودن، این بود که خودرو از موتور بخار قدرت می‌گرفت. اسم ماشینی که ساخته بودن رو استنلی استیمر گذاشتن. تولید و فروش خودرو استیمر و چندتا کسب و کار کوچیکه دیگه باعث شد دوقلوها به سرمایه‌دارهای بزرگ تبدیل بشن. باعث شد پول‌شون از پارو بالا بره.

هتل ، هتل استنلی

در سال 1903 پزشک‌ها تشخیص دادن که فریلن به بیماری سل مبتلا شده. بیماری سل ذره ذره عمر و توانایی شخص رو آب میکنه. سل کار خودش رو با فریلن کرد، فریلند در سن 53 سالگی فقط 53 کیلو وزن داشت. دکترها بهش گفته بودن نهایتا 6 ماه دیگه زنده است. در نتیجه برای اینکه آخر عمری هوای پاک کوهستان رو نفس بکشه، به سمت غرب یعنی کلورادو رفت. در کلورادو به با یه شهر کوچیک به اسم ایستس پارک آشنا شد. فریلن و همسرش فلورا خیلی زود عاشق اون منطقه و اون شهر شدن. دارندگی و برازندگی، فریلن سریع یه خونه تو ایستس پارک برای خودش ساخت. به طرز عجیبی بیماری سل در فریلن عقب نشینی کرد. فریلن و همسرش هر تابستون برای تعطیلات به خونه‌ای که در ایستس پارک ساخته بودن می‌رفتن. فریلن با کت و شلوار گرون قیمت و شیک و ریش خاکستری و همسرش فلورا با لباس های گلی گلی زیبا با یقه های بلند. اما این زوج خوشحال علاوه بر خونشون یه هتل بزرگ هم ساخت. ساخت این هتل نزدیک به نیم میلیون دلار خرج برداشت. درهای هتل از سال 1909 به روی مهمان ها و مسافر ها باز شد. هتل استنلی یکی از هتل های مدرن زمانه خودش محسوب میشد. آسانسور هیدرولیکی، سیم کشی برق در همه جای هتل، آب لوله کشی، تلفن و حتی مسیری اختصاصی برای مهمان ها، به این شکل که مهمان ها در ایستگاه قطار سوار واگن های اختصاصی میشدن و جلوی در هتل پیاده میشدن. هتل بزرگ استنلی نزدیک به 300 اتاق، 466 پنجره، اتاق موسیقی با یه پیانوی حرفه ای و بزرگ، اتاق بیلیارد، رستوران و سالن رقص داشت. 3 طبقه اتاق برای پذیرش مهمان ها اختصاص داده شده بود. از بیرون هتل هم براتون بگم. در محوطه بیرونی هتل به صورت پراکنده ساختمان هایی ساخته شده بودن، خوابگاه برای کارکنان، سالن کنسرت، یخ خانه که برای هتل یخ فراهم میکرد، طویله برای اسب ها و خانه برای مدیر هتل و غیره. حتی یه باند فرود خصوصی هم در اطراف هتل ساخته شده بود. در طول سال ها هتل استنلی میزبان مهمانان مشهوری بوده. جان فیلیپ سوسا، رهبر ارکستر برجسته، نه تنها چند بار مهمان هتل بوده بلکه پیانوی بزرگ هتل رو هم چندباری کوک کرده. از مهمان های دیگه این هتل میشه به مولی براون از بازماندگان کشتی تایتانیک، رئیس جمهور تئودور روزولت، باب دیلان خواننده و آهنگساز معروف ، جانی کش خواننده بازیگر و موسیقی دان آمریکایی و باربارا اِستِرِیسند بازیگر خواننده و فیلمساز آمریکایی اشاره کرد. چه بلایی سره فریلن اتنلی اومد؟ سل نتونست فریلن رو از پا دربیاره، اما فریلن سال 1940 ، در سن 91 سالگی ، یک سال بعد از فوت همسرش،  فوت کرد. فریلن و همسرش خیلی وقت بود که ت وهتل نبودن تا شاهد رونق هتلشون باشن. اما مسئله ای هست که تا امروز بهش مشکوکن. آخرین برای که فریلن و همسرش در هتل اقامت داشتن هیچوقت از هتل خارج نشدن، اینطور بگم، هیچکس رفتنشون از هتل و شهر ایستس پارک ندید.

در جولای 2009، یک توریست در حالی که به شدت شوکه شده بود اومد به لابی هتل، پیش دوستاش. این خانوم توریست رفته بوده از مغازه هدیه فروشی هتل چندتا کارت پوستال بخره، درحالی که داشت پشت کارت پستال هایی که خریده بود رو می‌خوند، از مغازه خارج می‌شه. داستان رو خود همین خانم توریست اینطور روایت می‌کنه: من در حالی که سرم پایین بود و داشتم آروم راه می‌رفتم، دیدم که پاهای یک نفر وارد دیدم شد، هنوز داشتم پایین رو نگاه می‌کردم، از روی ادب کنار کشیدم تا شخصی که مقابلم بود رد بشه اما اون شخص دوباره اومد جلوی من و راهم رو سد کرد. یه قدم عقب اومدم سرم رو بالا گرفتم تا جواب بی ادبی اون شخص رو بدم، اما انگا یه موجی از هوای سرد از بدنم رد شد. اون شخص، یه مرد بود که کت و شلوار تقریبا قدیمی به تن داشت و مدل ریش خاکستریش هم قدیمی بود و امروزه رو صورت کسی دیده نمیشه. اون مرد به سمت شومینه‌ای که تو لابی هتل بود رفت و از نظر ناپدید شد. خانم توریست که به لابی میرسه تا به دوستاش قضیه رو تعریف کنه یه خانوم دیگه هم اونجا بوده که داستان توریست می‌شنوه. اونم خانم توریست ها رو به سمت ماشین عتیقه ی اتنلی استیمر هدایت میکنه که تو بخشی از لابی قرار داشت. اون خانم به عکس فریلن استنلی که روی دیوار بود اشاره میکنه. خانم توریستی که اتفاق عجیب برای افتاده بود، شگفت زده میشه. مردی چند دقیقه پیش با چشم های خودش دیده بود، عکسش رو دیوار بود، تعجب برانگیز تر اینکه متوجه اون مرد 60 پیش مرده. آقای استنلی رو تو اتاق بیلیارد هم دیدن، آقای استنلی زمانی که تو هتل اقامت داشت وقت زیادی رو تو اتاق بیلیارد میگذروند و علاقه زیادی به اون اتاق داشت. زمانی که گروهی از توریست ها به دیدن اتاق بیلیارد اومده بودن، آقای استنلی بین توریست ها دیده شده بود. یه مبل گرم و نرم تو لابی هتل هست که از میز پیشخوان دیده میشه، فریلن استنلی به اون مبل علاقه داشت و زمان زیادی رو صرف نشستن روی اون مبل می‌کرد. بارها دیده شده که اون مبل خود به خود تکون خورده یا جا به جا شده. شاید آقای استنلی به قدری از هتلش راضی بوده که بعد از مرگ هم خواسته اونجا اقامت داشته باشه. اما اتفاقاتی میوفته که نشون میده اتنلی تنها نبوده.

در فوریه ی سال 1984، یک شب مسئول پذیرش پشت پیشخوان وایساده بود، که یه صدایی می‌شنوه، صدا از طرف قسمت نوشیدنی های هتل می‌یومد، که اسمش رو گذشته بودن آبشار، مسئول پذیرش خم میشه تا بهتر بتونه منبع صدا رو ببینه. روی پنجره‌های شیشه‌ای لابی انعکاس یک زن رو می‌بینه. اون یه لباس قد بلند و رنگ و رو رفته پوشیده بود. مسئول پذیرش سریع از پشت پیشخوان میاد بیرون تا دقیق تر اون زن رو ببینیه اما دیگه خبری از اون زن نبود.

یه شب سال 1976، کارمند شیفت شب پشت پیشخوان پذیرش وایساده بود که صدای پیانو به گوشش می‌خوره. کارمند که یه خانم بود سریع به سمت اتاق موسیقی می‌ره اما کسی رو اونجا نمی‌بینه. عجیبتر این که همین خانم ادعا می‌کنه که کیلید های پیانو خود به خود در حال نواختن موسیقی بودن. سال 1994  یکی از مهمان های هتل صدای موسیقی از اتاق موسیقی ‌می‌شنوه، وارد اتاق میشه، میبینه یه خانم جوان پشت پیانو نشسته و داره یه قطعه رو می‌نوازه. تصمیم می‌گیره نزدیک تر بره تا هم اون خانم رو ببینه هم موسیقی رو بهتر بشنوه، اما در عرض چند لحظه خانم جوان پشت پیانو به یه پیرمد تبدیل می‌شه و بعد غیبش می‌زنه. آقای استنلی رو بارها روی راه پله‌ی اصلی با کت و شلوار رسمی دیدن، حتی تو آسانسور هم دیدنش. آقای استنلی هیچ وقت به کسی صدمه نمی‌زد، اما خب کسایی که می‌دیدنش می‌ترسیدن هم مهمان‌ها و هم کارکنان. کارکنان مشروب فروشی بار ها گزارش دادن که آقای استنلی و همسرش داشتن اونجا قدم می‌زدن. بعضی ها حتی سعی کردن اون ها رو تعقیب کنن اما خب فایده ای نداشته چون ناگهان غیبشون زده. به روح متعقد باشید یا نباشید، گزارش های مکرر باعث می‌شه درباره روح ها کنجکاو شید. اما انگار فقط آقا و خانم استنلی نبودن که هتل رو تسخیر کرده بودن. گزارش های مشاهده روح از هر 4 طبقه هتل مطرح می‌شدن. اما به شکل کاملا ناجوان مردانه ای روح ها بیشتر از هرجای دیگه ای به اتاق مهمان ها سر می‌زدن.

در اوایل قرن 20 میلادی، بیشتر بازدید کنند‌گان هتل بیشتر از یک آخر هفته رو اونجا می‌گذروندن. در بسیاری از موارد مهمان‌ها بیشتر تابستان رو در اون منطقه یا هتل اقامت داشتن، خب در نتیجه لوازم بیشتری هم با خودشون به سفر می‌بردن تا بتونن حداقل یکی دو ماهی بیرون خونه از یا محل زندگی‌شون، اقامت داشته باشن. کسایی که سریال داون تاون اَبی رو دیدن با این فرآیندی که میگم بهتر آشنان. مهمان‌ها با گاری یا واگنی که لوازمشون، چمدون‌هاشون تو اون ها قرار داشت می‌رسیدن، بعضی‌ها حتی خدمتکار شخصی خودشون رو هم میاووردن، مهمان‌های ثروتمند از خدماتی در هتل بهره‌مند می‌شدن که برای همه فراهم نبود، بچه‌ها و خدمتکارها رو به طبقه چهارم منتقل کردن، مهمان‌ها انتظار داشتن که تو طبقات پایین بچه‌ها رو نبینن اگر هم می‌دیدن صدایی ازشون نشون، یعنی این که بچه‌ها فقط باید تو طبقه چهارم بازی ‌می‌کردن. در نتیجه بچه‌ها بالای سر مهمان‌های دیگه در اتاق ها و راهرو ها طبقه چهارم بازی می‌کردن، می‌خوابیدن، حتی توی گوشه از راه پله بدون پنجره آشپزخونه غذا می‌خوردن. الان دیگه طبقه چهارم هم یه طبقه عادی برای مهمان‌ها محسوب می‌شه. اما بر اساس گزارش‌های متعددی، صدای بچه‌ها همچنان از طبقه چهارم شنیده می‌شه، داستان‌های زیادی درباره‌ی اتاق 418 مطرح شده، صدای خوردن توپ به زمین تو تاریکی، صدای خندیدن و حرف زدن بچه‌ها، صدای برخورد فلز روی کف چوبی اتاق و صدای قدم های بچگانه. مهمان‌ها بارها به خاطر صداهای مختلف هراسون از خواب بیدار شدن. حتی کارکنان هتل هم تجربه‌های ترسناک داشتن، کارکنان با کمی ترس برای تمیزکاری وارد اتاق‌ها می‌شن، چون چندباری شاهد اتفاقات عجیب تو اتاق 418 بودن. بار ها گزارش شده تلویزیون اتاق 418 خود به خود روشن و خاموش شده، یکی از کارکنان ادعا کرده که تخت خواب اتاق 418 رو مرتب و صاف کرده چند لحظه بعد که تخت رو نگاه کرده انگار یه نفر روی تخت دراز کشیده بوده و رد بدن یه شخص روی تخت بوده.

اما این اتاق 418 نبود که بیشترین سر و صدا رو داشت. یکی از اتاق‌های طبقه دوم بود که شاهد تحرکات زیادی بود. گفته شده سال 1911 طوفان باعث قطع برق هتل شد، همه‌ی هتل تو تاریکی فرو رفت. بیشتر مهمان‌ها اون لحظه برای صرف شام طبقه پایین بودن. تاریکی باعث شد همگی تو سالن رقص جمع بشن، کارکنان دنبال این بودن که به صورت موقتی برای مهمان ها روشنایی فراهم کنن. زمانی که داشتن هتل رو میساختن برق یه فناوری تازه به  حساب می‌اومد، در نتیجه هتل به چراغ های گازی هم مجهز بود. کارکنان، اتاق به اتاق سالن به سالن جلو می‌رفتن و چراغ های گازی رو با شمع روشن می‌کردن. زمانی که از خدمتکار ها به اسم الیزابت ویلسون وارد اتاق 217 شد اتفاق عجیبی افتاد. اتاق 217، سوئیت ریاست جمهوری بود، سوئیت بزرگ با دکوراسوین زیبایی بود که شخص فلورا استنلی اونجارو تزئین کرده بود. نور گیر بود، کاغذ دیواری مزین به گل با رنگ‌های قرمز، صورتی و سبز همه دیوارها رو پوشونده بود، موکت این اتاق برای شبیه سازی چمن، سبز رنگ بود و با رنگ‌های قرمز و آبی مزین شده بود. اتاق 217 جواهر هتل به حساب می‌اومد. بر اساس روایت های موجود این چراغ گازی این اتاق نشتی داشته و تا قبل از اینکه خدمتکار برسه اتاق پر میشه از گاز. خدمتکار با شمع میرسه و اتاق 217 منفجر می‌شه. 10 درصد از ساختمان هتل از بال غربی منفجر میشه. بخشی از زمین طبقه دوم تخریب میشه و چندتا تیرآهن به طبقه پایین روی میز های سالن رقص می‌اوفتن، اما خوشبختانه هیچکدوم از مهمان ها آسیبی نمی‌بینن. خانم ویلسون مثل مهمان ها خوش شانس نبود، به طبقه پایین سقوط کرد و هر دو پاش شکستن. داستانی خوبی نبود اما نسخه‌های مختلفی ازش وجود داره. 5 روزنامه در ایالت کلورادو این خبر رو پوشش دادن، اما اطلاعاتی که منتشر کردن تفاوتی زیادی با هم داشتن. یکی از روزنامه ها گفته بود که اسم خدمتکار اِوا کولبِرن بوده و سمت ایوان پرت میشه و صدمه ای نمی‌بینه. یه روزنامه‌ی دیگه گفته خدمتکاری که باعث انفجار شده الیزابت لمبرت بوده که سقوط می‌کنه و می‌میره. یه روزنامه دیگه هم گفته که اسم خدمتکار لیزی لِیتِنبرگر بوده. همه روزنامه ها اما توافق داشتن که انفجار ساعت 8 شب اتفاق افتاد و هیچکدومشون هم به طوفان اشاره نکردن. این داستان چندتا ایراد داره. اول اینکه هیچ پرونده‌ای، هیچ اطلاعاتی از کارکنانی که در اون دوران در هتل مشغول به کار بودن، وجود نداره. و اینکه بین عکس هایی که از کارکنان هتل در قرن گذشته وجود داره، هیچ عکسی از الیزابت ویلسون، لمبرت یا، لیتنبرگر وجود نداره. به نظر می‌رسه این داستان یه پوششه. به نظر می‌رسه این داستان ساختگیه، این داستان رو ساختن تا اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌اوفتاده رو توجیح کنن.

منظورم از اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌افتاده چیه؟ خب بعضیا باور دارن که روح خانم ویلسون لباس مهمان هارو از داخل چمدون ها بیرون می‌ریخته و ملافه تخت خواب ها رو هم جا به جا می‌کرده. بعضی از مهمان ها و کارکنان هم از سوراخی مرموز و عجیب کف زمین خبر دادن که گفته شده به خاطر انفجار ایجاد شده. شیر آب حمام خود به خود باز و بسته می‌شده. و خدمتکارها حتی گفتن درهای اتاق خود به خود باز و بسته می‌شدن. سال 1974 یک مرد به همراه همسرش در فصلی که مناسب سفر کردن نبود به هتل می‌رن. مرد ادعا کرده که به جز خودش و همسرش هیچ مهمان دیگه ای تو هتل نبوده. شب اول میرن شام می‌خورن، و خسته به تخت خواب میرن. مرد اما یه خواب عجیب و ترسناک میبینه، که اینطور تعریف کرده: خواب دیدم پسر سه ساله‌ام داره تو راهرو هتل فرار می‌کنه، در حالی که داشت از گوشه چشم پشتش رو نگاه می‌کرد، ترسیده بود و داد می‌زد، یه شلنگ آتش نشانی داشت پسرم رو تعقیب می‌کرد. از خواب بیدار شدم، خیس عرق بودم چیزی نمونده از رو تخت بیوفتم، بلند شدم، یه سیگار روشن کردم، روی صندلی نشستم، و از پنجره به کوهستان راکی خیره شدم، سیگارم رو که تموم کرد، ایده نوشتن یه کتاب به سرم زدم. اون مرد کسی نبود جز استفن کینگ، نویسنده مطرح داستان های ترسناک، کتابی که ایده اش اون شب به ذهن استفن کینگ رسید، تبدیل شد به کتاب شاینینگ که بعیده فیلمش رو ندیده باشین. جالبه هتل استنلی الهام بخش کتاب و فیلم شاینینگ بوده.

بعضی از داستان ها ارزش و قدمت تاریخی دارن. بعضی از داستان ها رو چون واقعا اتفاق افتادن، تعریف می‌کنن، چون حقیقت دارن، حداقل بخشی از داستان حقیقت داره. تو دل بسیاری از افسانه‌ها یک ذره حقیقت پیدا می‌شه، یا یک اتفاق واقعی یا عاملی که باعث ترس بوده، مردم داستان رو ها می‌سازن تا بعضی چیزا یادشون بمونه، تا از تجربش استفاده کنن، تا یه درس ازش بگیرن. طبیعتا زیادن افسانه هایی که هیچ حقیقتی پشتشون نیست. این دسته از افسانه ها برای توجیه مواردی که قابل توجیح نیستن، خلق می‌شن. افسانه های تخیلی به گذشته تیکه میکنن تا بتونن برای خودشن اعتبار دست و پا کنن، در آخر هر چقدر هم که تلاشش کنن ریشه ندارن. دلیل اینکه مردم از خودشون داستان می‌سازن عجیب نیست. داستان ها به مردم کمک می‌کنن تا زنده بودنشون رو ثابت کنن، داستان ها به ما کمک می‌کنن تا زندگی‌مون رو علامت گذاری کنیم، جهت یابی کنیم، بدونیم از کجا داریم میایم و به کدوم سمت باید بریم. هر وقت که اتفاقای عجیب یا غیرمنطقی میوفته سریع به عقب نگاه می‌کنیم ببینیم، نشان هایی از این اتفاق تو گذشته هست یا نه؟ حتی اگه نتونیم نشونه ای پیدا کنیم، خیلی ساده خودمون یکی می‌سازیم. شاید قضیه ی هتل استنلی هم همین باشه. شاید نشانه های اتفاقت واقعی در هتل استنلی در گذشته گم شدن. منصفانه بخوایم نگاه کنیم بعضی از داستان های هتل استنلی ریشه در حقیقت دارن. من نیمخوام نظر خودم رو به شما تحمیل کنم، تصمیمش با شماست. اما گاهی داستان ها هم می‌تونن کامل تر بشن، گاهی ناشناخته ها به خاطر یه اتفاق ناگهانی شناخته تر می‌شن. در سال 2014 وقتی کارگرها مشفول تعمیرات بودن، توی تونلی که زیر هتل قرار داشت، بقایای یه سری آوار و خرابه پیدا می‌کنن، مثل چی؟ دیوارهایی با کاغذ دیواری صورتی و سبز، تکه های موکت سبز رنگی که با رنگ قرمز و آبی مزین شده بود. مشخص می‌شه واقعا اتاق 217 منفجر شده بوده. این حقیقت سال 2014 تقریبا 100 سال بعد پیدا می‌شه، تصور کنید چقدر حقیقت وجود داره که هنوز پیداش نکردیم. این قسمت رو با یه داستان دیگه از اتاق 217 تموم کنم. یکی از مسافران شب آماده میشه که بخوابه، پنجره اتاقش رو باز میکنه تا کمی هوای تازه وارد اتاق بشه. مرد مسافر می‌خوابه، تا اینکه احساس می‌کنه همسرش از روی تخت پایین میاد، میره سمت پنجره. مرد چشماش رو به زحمت باز میکنه، به ساعت نگاه می‌کنه و بعد به سمت پنجره برمی‌گرده و چهره درخشان همسرش رو پای پنجره می‌بینه. همسرش آزوم میگه، بیا باید اینو ببینی، یه خانواده از گوزن‌های شمالی بیرون هتلن، مرد اما از جاش تکون نمی‌خوره، لبخند می‌زنه و همونطور به مدت طولانی به همسرش نگاه‌ می‌کنه. شاید با خودتون بگین چرا مرد مسافر نرفته دم پنجره تا گوزن ها رو ببینه، به نظرم حق داشته چون همسرش تقریبا 5 سال پیش مرده بوده.

تصویر کاور

Related Articles

قسمت پنچم: باتلاق هاکوماک

قدم گذاشتن به جنگل‌ها مثل وارد شدن به دنیایی دیگه‌است. دنیایی که رازهای تاریک رو از چشمان جستجوگر ما پنهان می‌کنه و خطرهای ناشناخته‌ای رو برای عابران بی‌خبر در خودش نگه می‌داره. برخی از جنگل‌ها مرموزتر از جنگل‌های دیگه‌ان. یکی از شوم‌ترین جنگل‌ها در ایالت ماساچوست قرار داره.

قسمت هفتم: شیطان جرسی

بعضی از داستان‌ها قرن‌هاست که روایت می‌شن. مستندات موجود و شاهدان عینی، اعتبار بعضی از داستان‌ها رو افزایش دادن. داستانی هست که حدود 300 ساله منطقه‌ای از آمریکا و مردم ساکن در اون منطقه رو تسخیر کرده. موجودی هست که خیلی‌ها دیدنش، موجودی هست که انکار کردنش تقریبا غیر ممکنه.

قسمت ششم: خانه‌ی قتل

وقتی که پلیس و مقامات قضایی در سال 1895 وارد ساختمانی در جنوب شیکاگو شدند، به هیچ وجه آمادگی برخورد با چیزی که دیدن رو نداشتن. طبقه بالا و پایین یک داروخانه، مثل یه هزارتو ساخته شده بود. پر از در و پر از اتاق. انتهای راهروها و پشت درها، چیزهایی پیدا شد که حال هر بیننده و شنونده‌ای رو به هم می‌زد.

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *