رفتن به نوار ابزار

قسمت سوم: گودال خونین

واهمه: واقعیت ترسناک‌تر از تخیل

قسمت سوم: گودال خونین

در قسمت سوم از پادکست واهمه، سراغ تونل هوسک رفتم، تونلی که ساخت اون هزینه‌هایی سنگینی رو در بر داشت. هم مالی و هم جانی. بیش از 200 نفر در راه ساخت این تونل جون خودشون رو از دست دادن.

اغلب آدم ها از تاریکی میترسند. ترس از تاریکی رو میشه از همه بچه ها انتظار داشت. اما حقیقت اینه که افراد بالغ هم ترس از تاریکی دارن اما اونو پنهان میکنن و خیلی ساده در موردش حرف نمی زنن. ترس از تاریکی از زمان ظهور بشریت وجود داشت. نیاکان ما با خیره شدن به تاریک غارها، تونل ها و زیرزمین ها ترس رو در اعماق وجودشون حس کردن. نام علمی ترس از تاریکی نیکتوفوبیاست. آقای هاوارد فیلیپس هاورکرافت، نویسنده آمریکایی در سال 1927 مقاله ای با عنوان ترس ماوراء طبیعی در ادبیات منتشر کرد. که با جمله ای ساده اما عمیق شروع میشد: قدیمی ترین و قوی ترین حس انسان ترسه. و قدیی ترین و قوی ترین ترس انسان، ترس از ناشناخته هاست. میدونین انسان ها از تاریکی میترسند چون قکر میکنن چیزی که ازش می ترسن در تاریکی حضور داره. شاید بیماری یا نا امیدی یا شکست در سایه تاریکی لم داده باشه کسی چه میدونه. به خاطر همینه که ما از باز کردن در مکان هایی که باید بسته بمونن میترسیم. ما آدمها از چیزی که نمیبینم میترسم و گاهی اوقات باید هم بترسیم.

من وحید حسنی هستم شما به واهمه گوش می کنید.

رشته کوه برکشایر در شمال غربی ترین نقطه ایالت ماساچوست قرار داره. در سال 1851 شرکت راه سازی تروی و گرینفیلد تصمیم به ساخت مسیریگرفت که باید از دل این رشته کوه عبور میکرد. این تونل از غرب فلوریدا رو به شرق نورث آدامس متصل میکرد. اما در این بین 8 کیلومتر سنگ و صخره سخت قرار داشت. پروژه ساخت این تونل قطعا کوچیک نبود، چرا که 21.2 میلیون دلار بودجه و 24 سال زمان صرف ساخت اون شد. که با تورم امروز میشه بیش از 410 میلیون دلار. اما پول و زمان تنها هزینه های سنگین این پروژه نبودند، بیش از 200 نفر جونشون رو برای حفر این تونل از دست دادن.

اولین اتفاق غم انگیز در 20 مارچ 1865 رخ داد، زمانی که گروهی از متخصصان انفجار وارد تونل شدند. شاید استفاده از واژه متخصص برای این افراد خیلی مناسب نباشه، چرا که ماده انفجاری نیتروگلیسرین یک سال قبل از این واقعه در آمریکا شناخته شده بود. بریکمن، نش و کلی سه نفری بودن که برای کار گذاشتن بمب وارد عمل شدن. بعد از کار گذاشتن بمب باید فرار میکردن و در سنگری که منطقه امن محسوب میشد پناه میگرفتن. فقط کلی بود موفق شد جون سالم به در ببره. ظاهرا کلی زودتر از زمان موعد بمب رو فعال کرده بود که همین باعث شد دو نفر از همکارانش زنده دفن بشن. طبیعتا کلی از این واقعه ناراحت بود و خودش رو مقصر می دونست اما کسی انتظار نداشت که مفقود بشه اما این اتفاق افتاد.

بعد از مدت کوتاهی اتفاق دوم رخ داد. ساخت مسیر ریلی درون یک تونل می‌توان پیچیده و سخت باشد. یکی از ویژگی هایی که اغلب تونل های اینچنینی دارند دریچه هوائیه که بتونه دود و بخار رو از تونل خارج کنه. مهندسان فکر کردند ایده خوبیه اگه از سطح زمین یه دریچه هوای استوانه ای به شعاع تقریبا 9 متر ایجاد کن تا به تونل برسه و همه دود و بخار رو تخلیه کنه. برای اینکار باید از سطح زمین بیش از 300 متر رو به سمت پایین حفاری میکردن. در اکتبر 1867 تقریبا نیمی از این دریچه هوای بزرگ رو حفر کرده بودن برای اینکه کارشون راحتر جلو بره یه بنای کوچیک روی دریچه ساختن تا بتونن از بالابر استفاده کنن و زباله ها رو خارج کنن همچنین یه سیستم پمپ آب برای تخلیه آب های زیر زمینی. هر روز چندین معدنچی که از جونشون سیر شده بودن برای کار وارد تهویه میشدن. حدث زدین قراره چه اتفاقی بیوفته درسته؟ آمادگیش رو دارین؟ بعد از اینکه دیگه به آخر های حفر تهویه رسیده بودن یه چراغ نشت میکنه و در چاهی که به اندازه آسمون ارتفاع داره گاز نفتا که خاصیت انفجاری داره آزاد میشه. خب انفجار رخ میده و تجهیزات به درون تهویه سقوط میکنن مثلا چی: 300 میله دریل که تازه تیز شده بودن، سیستم بالابر، بقایای ساختمونی که آتیش گرفته بود. همشون آوار شدن رو 13 مردی که در عمق تهویه در حال کار بودن. سیستم پمپ آب هم نابود شد و تهویه پر شد از آب. کارگرایی که بالا بودن سعی کردن به پایینی ها کمک کنند اما نتیجه نداد. یه نفر رو حتی داخل سبد گذاشتن و به درون تهویه فرستادن اما مجبور شدن سریع بالا بکشنش چونکه میزان بخار غیر قابل تحمل بوده. قبل از اینکه بیهوش بهش تونست چند کلمه بگه: دیگه امیدی نیست. در پایان روز چون چاره ای وجود نداشت روی تهویه رو پوشوندن. تا هفته ها کارگرهایی که مشغول کار بودن بارها گزارش دادن که صدای گریه و زاری چند مرد از درد رو دارن میشنون. حتی مردم روستایی که در اون نزدیکی قرار داشت داستان هایی از گریه ی مردان تعریف میکردن. افرادی با تحصیلات بالا هم که اومده بودن سازه رو بررسی کنن شنیدن صدای زاری رو تجربه کردن.

یک سال تمام بعد از حادثه، به سراغ تهویه برگشتن، همه آبی که دراون قرار داشت خارج کردن. میخواستن که کار رو از سر بگیرن اما چیزی وحشتناکی رو دیدن. اجسادی که بر روی الوار های به هم بسته شده چوب که به اصطلاح بهش کلک گفته میشه قرار داشتن. میشه نتیجه گرفت کارگرها از سقوط دریل ها و بقایای ساختمون جون سالم به در بردن و حتی به قدری زنده موندن تا یه کلک بسازن. هیچکس نمیدونه این افراد چه مدت زنده موندن تا اینکه توی گدال پر از آب زندگیشون به پایان رسیده. بعد از اون کارگار ها اسم دیگه ای رو کانال تهویه گذاشتن. گدال خونین.

تقریبا 4 سال بعد از انفجار گاز، 2 نفر رفتن که به تونل سر بزنن. یکیشون جیمز مکینستری سرپرست عملیات دریلی پروژه و دیگری دکتر کلیفورد اوونز. هر دو شخص تحصیل کرده و بین هکارانشون به شدت قابل احترام بودن. این دونفر به چیزی برخوردن که فرارتر از عجیب بود. آقای اوونز نوشته که: شب 25 ژوئن سال 1872 من و جیمز مکینستری راس ساعت 11 و 30 دقیقه شب وارد تونل شدیم. حدود 2 مایل پیش رفتیم. و برای اینکه نفسی تازه کنیم ایستادیم. با خودمون یه چراغ داشتیم. فضای تونل مثل یه معبد متروکه سرد و تاریک بود. یکی دو دقیقه ای مشغول صحبت شدیم میخواستیم برگردیم که صدایی شنیدم. صدای غریبی که غم انگیز بود. مثل اینکه یه نفر داره درد زیادی رو تحمل میکنه.بعد کورسویی رو دیدم که از سمت غربی داشت به ما نزدیک میشد.اول تصور کردم کارگریه که فانوس در دست داره. نور در حال نزدیک شدن به ما بود، آبی کمرنگ به نظر میرسید و انگار یه مرد بدون سر داشت اون رو حمل میکرد. نور نیم متری از زمین فاصله داشت و شناور بود. ناگهان با نزدیک شدن نور دمای هوا به شکل عجیبی پایین اومد. جسمی که شبیه شخص بدون سر بود به قدری بهم نزدیک بود که میتونستم با دراز کردن دستم لمسش کنم اما تا حد مرگ ترسیده بودم. من و مکنستری مثل مجسمه های چوبی بی حرکت بودیم. نور آبی چند ثانیه بی حرکت موند و سپس به سمت شرق حرکت کرد و در هوا محو شد. من بیش از هر چیزی واقع گرام و اهل تعریف شایعه و داستان هایی که دلایل منظقی دارن نیستم. اما حقیقتا نمیتونم چیزی که من و جیمز مکینستری شاهدش بودیم رو انکار کنم.

تونل هوسیک میزبان چندین داستان عجیب دیگه اس. در سال 1874 یک شکارچی به اسم فرانک وبستر بعد از اینکه در ساحل رودخانه دییرفیلد گیر افتاد، غیبش زد. سه روز بعد یه گروه جستجو تونستن فرانک رو بدون اسلحه اش پیدا کنن که ظاهرا کتک خورده بود، و سر و صورت خونی داشت. شکارچی ادعا می کرد که صدا هایی بهش گفتن که به تونل بیاد، بعد از اینکه وارد شد اشکل روح مانندی رو دیده. در نهایت شخصی بهش نزدیک شده اسلحه اش رو گرفته و باهاش به سر شکارچی ضربه زده کع منجر به از هوش رفتنش شده. شکارچی خارج شدنش از تونل رو به خاطر نداشت.

در سال 1936 یک کارگر راه آهن به نام جیمز این‌پوکو ادعا کرد که صدایی مرموز بهش هشدار داد اونم نه یه بار بلکه دوبار.

در سال 1973 شخصی به اسم برنارد هستبا تصمیم گرفت طول تونل رو پیاده روی کنه این مرد خردمند دیگه هیچوقت دیده نشد. یه مرد دیگه که موفق شد از تونل بیاد بیرون گفت که مردی رو در تونل با لباسی کهنه که متعلق به معدنچی های قرن پیش بوده دیده. داستان ها از تونل تا به امروز ادامه داشتن. گروه هایی که در زمینه حوادث ماوراء الطبیعه تحقیق میکنن بارها در تونل پیاده روی کردن. با اینحال تونل همچنان فعاله و روزانه چندین قطار از اون عبور میکنن. اغلب کسانی که شجاعت وارد شدن به تونل رو داشتن صدا ها و نور های غیر منطقی رو تجربه کردن. تا یادم نرفته بگم آقای کلی یادتونه که گفتم متخصص بمب بود و غیبش زد؟ یک سال بعد از اینکه موجب مرگ همکاراش شده بود، جسدش در دومایلی داخل پیدا شد. دقیقا همون نقطه ای که همکارانش برینکمن ونش زنده دفن شدن. کلی خفه شده بود.

تصویر کاور

Related Articles

قسمت پنچم: باتلاق هاکوماک

قدم گذاشتن به جنگل‌ها مثل وارد شدن به دنیایی دیگه‌است. دنیایی که رازهای تاریک رو از چشمان جستجوگر ما پنهان می‌کنه و خطرهای ناشناخته‌ای رو برای عابران بی‌خبر در خودش نگه می‌داره. برخی از جنگل‌ها مرموزتر از جنگل‌های دیگه‌ان. یکی از شوم‌ترین جنگل‌ها در ایالت ماساچوست قرار داره.

قسمت هشتم : هتل استنلی

یه شب سال 1976، کارمند شیفت شب پشت پیشخوان پذیرش وایساده بود که صدای پیانو به گوشش می‌خوره. کارمند که یه خانم بود سریع به سمت اتاق موسیقی می‌ره اما کسی رو اونجا نمی‌بینه. عجیبتر این که همین خانم ادعا می‌کنه که کیلید های پیانو خود به خود در حال نواختن موسیقی بودن. سال 1994  یکی از مهمان های هتل صدای موسیقی از اتاق موسیقی ‌می‌شنوه، وارد اتاق میشه، میبینه یه خانم جوان پشت پیانو نشسته و داره یه قطعه رو می‌نوازه. تصمیم می‌گیره نزدیک تر بره تا هم اون خانم رو ببینه هم موسیقی رو بهتر بشنوه، اما در عرض چند لحظه خانم جوان پشت پیانو به یه پیرمد تبدیل می‌شه و بعد غیبش می‌زنه. آقای استنلی رو بارها روی راه پله‌ی اصلی با کت و شلوار رسمی دیدن، حتی تو آسانسور هم دیدنش. آقای استنلی هیچ وقت به کسی صدمه نمی‌زد، اما خب کسایی که می‌دیدنش می‌ترسیدن هم مهمان‌ها و هم کارکنان. کارکنان مشروب فروشی بار ها گزارش دادن که آقای استنلی و همسرش داشتن اونجا قدم می‌زدن. بعضی ها حتی سعی کردن اون ها رو تعقیب کنن اما خب فایده ای نداشته چون ناگهان غیبشون زده. به روح متعقد باشید یا نباشید، گزارش های مکرر باعث می‌شه درباره روح ها کنجکاو شید. اما انگار فقط آقا و خانم استنلی نبودن که هتل رو تسخیر کرده بودن. گزارش های مشاهده روح از هر 4 طبقه هتل مطرح می‌شدن. اما به شکل کاملا ناجوان مردانه ای روح ها بیشتر از هرجای دیگه ای به اتاق مهمان ها سر می‌زدن.

در اوایل قرن 20 میلادی، بیشتر بازدید کنند‌گان هتل بیشتر از یک آخر هفته رو اونجا می‌گذروندن. در بسیاری از موارد مهمان‌ها بیشتر تابستان رو در اون منطقه یا هتل اقامت داشتن، خب در نتیجه لوازم بیشتری هم با خودشون به سفر می‌بردن تا بتونن حداقل یکی دو ماهی بیرون خونه از یا محل زندگی‌شون، اقامت داشته باشن. کسایی که سریال داون تاون اَبی رو دیدن با این فرآیندی که میگم بهتر آشنان. مهمان‌ها با گاری یا واگنی که لوازمشون، چمدون‌هاشون تو اون ها قرار داشت می‌رسیدن، بعضی‌ها حتی خدمتکار شخصی خودشون رو هم میاووردن، مهمان‌های ثروتمند از خدماتی در هتل بهره‌مند می‌شدن که برای همه فراهم نبود، بچه‌ها و خدمتکارها رو به طبقه چهارم منتقل کردن، مهمان‌ها انتظار داشتن که تو طبقات پایین بچه‌ها رو نبینن اگر هم می‌دیدن صدایی ازشون نشون، یعنی این که بچه‌ها فقط باید تو طبقه چهارم بازی ‌می‌کردن. در نتیجه بچه‌ها بالای سر مهمان‌های دیگه در اتاق ها و راهرو ها طبقه چهارم بازی می‌کردن، می‌خوابیدن، حتی توی گوشه از راه پله بدون پنجره آشپزخونه غذا می‌خوردن. الان دیگه طبقه چهارم هم یه طبقه عادی برای مهمان‌ها محسوب می‌شه. اما بر اساس گزارش‌های متعددی، صدای بچه‌ها همچنان از طبقه چهارم شنیده می‌شه، داستان‌های زیادی درباره‌ی اتاق 418 مطرح شده، صدای خوردن توپ به زمین تو تاریکی، صدای خندیدن و حرف زدن بچه‌ها، صدای برخورد فلز روی کف چوبی اتاق و صدای قدم های بچگانه. مهمان‌ها بارها به خاطر صداهای مختلف هراسون از خواب بیدار شدن. حتی کارکنان هتل هم تجربه‌های ترسناک داشتن، کارکنان با کمی ترس برای تمیزکاری وارد اتاق‌ها می‌شن، چون چندباری شاهد اتفاقات عجیب تو اتاق 418 بودن. بار ها گزارش شده تلویزیون اتاق 418 خود به خود روشن و خاموش شده، یکی از کارکنان ادعا کرده که تخت خواب اتاق 418 رو مرتب و صاف کرده چند لحظه بعد که تخت رو نگاه کرده انگار یه نفر روی تخت دراز کشیده بوده و رد بدن یه شخص روی تخت بوده.

اما این اتاق 418 نبود که بیشترین سر و صدا رو داشت. یکی از اتاق‌های طبقه دوم بود که شاهد تحرکات زیادی بود. گفته شده سال 1911 طوفان باعث قطع برق هتل شد، همه‌ی هتل تو تاریکی فرو رفت. بیشتر مهمان‌ها اون لحظه برای صرف شام طبقه پایین بودن. تاریکی باعث شد همگی تو سالن رقص جمع بشن، کارکنان دنبال این بودن که به صورت موقتی برای مهمان ها روشنایی فراهم کنن. زمانی که داشتن هتل رو میساختن برق یه فناوری تازه به  حساب می‌اومد، در نتیجه هتل به چراغ های گازی هم مجهز بود. کارکنان، اتاق به اتاق سالن به سالن جلو می‌رفتن و چراغ های گازی رو با شمع روشن می‌کردن. زمانی که از خدمتکار ها به اسم الیزابت ویلسون وارد اتاق 217 شد اتفاق عجیبی افتاد. اتاق 217، سوئیت ریاست جمهوری بود، سوئیت بزرگ با دکوراسوین زیبایی بود که شخص فلورا استنلی اونجارو تزئین کرده بود. نور گیر بود، کاغذ دیواری مزین به گل با رنگ‌های قرمز، صورتی و سبز همه دیوارها رو پوشونده بود، موکت این اتاق برای شبیه سازی چمن، سبز رنگ بود و با رنگ‌های قرمز و آبی مزین شده بود. اتاق 217 جواهر هتل به حساب می‌اومد. بر اساس روایت های موجود این چراغ گازی این اتاق نشتی داشته و تا قبل از اینکه خدمتکار برسه اتاق پر میشه از گاز. خدمتکار با شمع میرسه و اتاق 217 منفجر می‌شه. 10 درصد از ساختمان هتل از بال غربی منفجر میشه. بخشی از زمین طبقه دوم تخریب میشه و چندتا تیرآهن به طبقه پایین روی میز های سالن رقص می‌اوفتن، اما خوشبختانه هیچکدوم از مهمان ها آسیبی نمی‌بینن. خانم ویلسون مثل مهمان ها خوش شانس نبود، به طبقه پایین سقوط کرد و هر دو پاش شکستن. داستانی خوبی نبود اما نسخه‌های مختلفی ازش وجود داره. 5 روزنامه در ایالت کلورادو این خبر رو پوشش دادن، اما اطلاعاتی که منتشر کردن تفاوتی زیادی با هم داشتن. یکی از روزنامه ها گفته بود که اسم خدمتکار اِوا کولبِرن بوده و سمت ایوان پرت میشه و صدمه ای نمی‌بینه. یه روزنامه‌ی دیگه گفته خدمتکاری که باعث انفجار شده الیزابت لمبرت بوده که سقوط می‌کنه و می‌میره. یه روزنامه دیگه هم گفته که اسم خدمتکار لیزی لِیتِنبرگر بوده. همه روزنامه ها اما توافق داشتن که انفجار ساعت 8 شب اتفاق افتاد و هیچکدومشون هم به طوفان اشاره نکردن. این داستان چندتا ایراد داره. اول اینکه هیچ پرونده‌ای، هیچ اطلاعاتی از کارکنانی که در اون دوران در هتل مشغول به کار بودن، وجود نداره. و اینکه بین عکس هایی که از کارکنان هتل در قرن گذشته وجود داره، هیچ عکسی از الیزابت ویلسون، لمبرت یا، لیتنبرگر وجود نداره. به نظر می‌رسه این داستان یه پوششه. به نظر می‌رسه این داستان ساختگیه، این داستان رو ساختن تا اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌اوفتاده رو توجیح کنن.

منظورم از اتفاقاتی که تو اتاق 217 می‌افتاده چیه؟ خب بعضیا باور دارن که روح خانم ویلسون لباس مهمان هارو از داخل چمدون ها بیرون می‌ریخته و ملافه تخت خواب ها رو هم جا به جا می‌کرده. بعضی از مهمان ها و کارکنان هم از سوراخی مرموز و عجیب کف زمین خبر دادن که گفته شده به خاطر انفجار ایجاد شده. شیر آب حمام خود به خود باز و بسته می‌شده. و خدمتکارها حتی گفتن درهای اتاق خود به خود باز و بسته می‌شدن. سال 1974 یک مرد به همراه همسرش در فصلی که مناسب سفر کردن نبود به هتل می‌رن. مرد ادعا کرده که به جز خودش و همسرش هیچ مهمان دیگه ای تو هتل نبوده. شب اول میرن شام می‌خورن، و خسته به تخت خواب میرن. مرد اما یه خواب عجیب و ترسناک میبینه، که اینطور تعریف کرده: خواب دیدم پسر سه ساله‌ام داره تو راهرو هتل فرار می‌کنه، در حالی که داشت از گوشه چشم پشتش رو نگاه می‌کرد، ترسیده بود و داد می‌زد، یه شلنگ آتش نشانی داشت پسرم رو تعقیب می‌کرد. از خواب بیدار شدم، خیس عرق بودم چیزی نمونده از رو تخت بیوفتم، بلند شدم، یه سیگار روشن کردم، روی صندلی نشستم، و از پنجره به کوهستان راکی خیره شدم، سیگارم رو که تموم کرد، ایده نوشتن یه کتاب به سرم زدم. اون مرد کسی نبود جز استفن کینگ، نویسنده مطرح داستان های ترسناک، کتابی که ایده اش اون شب به ذهن استفن کینگ رسید، تبدیل شد به کتاب شاینینگ که بعیده فیلمش رو ندیده باشین. جالبه هتل استنلی الهام بخش کتاب و فیلم شاینینگ بوده.

[irp]

بعضی از داستان ها ارزش و قدمت تاریخی دارن. بعضی از داستان ها رو چون واقعا اتفاق افتادن، تعریف می‌کنن، چون حقیقت دارن، حداقل بخشی از داستان حقیقت داره. تو دل بسیاری از افسانه‌ها یک ذره حقیقت پیدا می‌شه، یا یک اتفاق واقعی یا عاملی که باعث ترس بوده، مردم داستان رو ها می‌سازن تا بعضی چیزا یادشون بمونه، تا از تجربش استفاده کنن، تا یه درس ازش بگیرن. طبیعتا زیادن افسانه هایی که هیچ حقیقتی پشتشون نیست. این دسته از افسانه ها برای توجیه مواردی که قابل توجیح نیستن، خلق می‌شن. افسانه های تخیلی به گذشته تیکه میکنن تا بتونن برای خودشن اعتبار دست و پا کنن، در آخر هر چقدر هم که تلاشش کنن ریشه ندارن. دلیل اینکه مردم از خودشون داستان می‌سازن عجیب نیست. داستان ها به مردم کمک می‌کنن تا زنده بودنشون رو ثابت کنن، داستان ها به ما کمک می‌کنن تا زندگی‌مون رو علامت گذاری کنیم، جهت یابی کنیم، بدونیم از کجا داریم میایم و به کدوم سمت باید بریم. هر وقت که اتفاقای عجیب یا غیرمنطقی میوفته سریع به عقب نگاه می‌کنیم ببینیم، نشان هایی از این اتفاق تو گذشته هست یا نه؟ حتی اگه نتونیم نشونه ای پیدا کنیم، خیلی ساده خودمون یکی می‌سازیم. شاید قضیه ی هتل استنلی هم همین باشه. شاید نشانه های اتفاقت واقعی در هتل استنلی در گذشته گم شدن. منصفانه بخوایم نگاه کنیم بعضی از داستان های هتل استنلی ریشه در حقیقت دارن. من نیمخوام نظر خودم رو به شما تحمیل کنم، تصمیمش با شماست. اما گاهی داستان ها هم می‌تونن کامل تر بشن، گاهی ناشناخته ها به خاطر یه اتفاق ناگهانی شناخته تر می‌شن. در سال 2014 وقتی کارگرها مشفول تعمیرات بودن، توی تونلی که زیر هتل قرار داشت، بقایای یه سری آوار و خرابه پیدا می‌کنن، مثل چی؟ دیوارهایی با کاغذ دیواری صورتی و سبز، تکه های موکت سبز رنگی که با رنگ قرمز و آبی مزین شده بود. مشخص می‌شه واقعا اتاق 217 منفجر شده بوده. این حقیقت سال 2014 تقریبا 100 سال بعد پیدا می‌شه، تصور کنید چقدر حقیقت وجود داره که هنوز پیداش نکردیم. این قسمت رو با یه داستان دیگه از اتاق 217 تموم کنم. یکی از مسافران شب آماده میشه که بخوابه، پنجره اتاقش رو باز میکنه تا کمی هوای تازه وارد اتاق بشه. مرد مسافر می‌خوابه، تا اینکه احساس می‌کنه همسرش از روی تخت پایین میاد، میره سمت پنجره. مرد چشماش رو به زحمت باز میکنه، به ساعت نگاه می‌کنه و بعد به سمت پنجره برمی‌گرده و چهره درخشان همسرش رو پای پنجره می‌بینه. همسرش آزوم میگه، بیا باید اینو ببینی، یه خانواده از گوزن‌های شمالی بیرون هتلن، مرد اما از جاش تکون نمی‌خوره، لبخند می‌زنه و همونطور به مدت طولانی به همسرش نگاه‌ می‌کنه. شاید با خودتون بگین چرا مرد مسافر نرفته دم پنجره تا گوزن ها رو ببینه، به نظرم حق داشته چون همسرش تقریبا 5 سال پیش مرده بوده.

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *