رفتن به نوار ابزار

قسمت چهارم: تیمارستان دَنورز

واهمه: واقعیت ترسناک‌تر از تخیل

قسمت چهارم: تیمارستان دَنورز

در این قسمت از واهمه، وقایع ترسناک تیمارستان دولتی دَنورز رو روایت می‌کنم. شاید ترس ما از تیمارستان بیهوده نبوده. اما این قسمت باعث میشه بجای ترسیدین از بیماران اعصاب و روان از آدم‌های بیمار به ظاهر سالم بترسیم.

مهم‌ترین بخش یک داستان، موقعیتی که داستان در اون شکل می‌گیره. که باعث میشه اتمسفر و فضا سازی به بهترین شکل روی مخاطب تاثیر بزار، باعث میشه مخاطب از حافظه‌اش برای درک بهتر ماجرا کمک بگیره. و درنهایت باعث میشه بتونیم به عنوان مخاطب تنش و هیجان رو به کلمات و تصاویری که داستان رو برای ما روایت میکنن اضافه کنیم. تصور کنید فیلم شاینینگ بدون راهرو های طولانی هتل، چه شکلی می‌شد؟ آیا می‌تونید با دیدن یه کلبه قدیمی وسط جنگل حس ترس نداشته باشید؟ من که نمی‌تونم یکی از نمادین‌ترین و جذاب‌ترین موقعیت‌هایی که فیلم‌های ترسناک سراغش میرن بدون شک تیمارستان روانیه که امروزه ما با عناوین موسسات روان درمانی یا بیمارستان‌های اعصاب و روان می‌شناسیمشون که قطعا کار کردن در اونها سخته کاره متخصصان سلامت روان واقعا قابل تقدیره

اما در طول سال‌ها علاوه بر تغییر نام تیمارستان‌ها تغییرات دیگه هم اتفاق افتادن. از اوایل 1800 تا 1950 میلادی تیمارستان ها تفاوت زیادی از مراکز روان درمانی فعلی داشت. تیمارستان ها پر بودن از آدمهای بیماری که به کمک احتیاج داشتن اما به جز درد و زجر چیز زیادی نصیبشون نمی‌شد.
در سال 1933 آقای هاوارد فیلیپس لاورکرافت، نویسنده آمریکایی، داستانی با نام the thing on the doorstep نوشت و در اون آسایشگاه آرخام رو خلق کرد که به عنوان اولین کاربرد تیمارستان در داستان های ترسناک ازش یاد میشه. بعد از اون خیلی زود نویسندگان دیگه هم تیمارستان رو به داستان هاشون اضافه کردن./ زندان و بیمارستان روانی دنیای بتمن هم که آرخام نامیده شده، اشاره ای مستقیم به ابتکار آقای لاورکرافت محسوب میشه.

اما تیمارستان آرخام واقعی بوده که با نام بیمارستان دولتی دَنورز شناخته می‌شده. اما قبل از ساخته شدن این بیمارستان در سال 1874، داستان های بیمارستانی زیادی که ترس و عذاب رو به شنونده منتقل می‌کردن روایت میشده، داستان هایی با این شکل و شمایل تا قرن حاضر ادامه داشتن.
من وحید حسنی هستم شما به واهمه گوش می کنید.

در آمریکا قبل از اینکه موسسات روان درمانی به وجود بیان، مراقبت از افرادی که مشکل روانی داشتن به پیمانکاران مستقل سپرده شده بود، افرادی که دولت اون ها رو برای مراقبت از بیماران روانی استخدام کرده بود. اما این سیستم با ایده آل ها فاصله زیادی داشت، افراد غیر متخصص وظیفه مراقبت از بیمارانی رو بر عهده گرفته بودن که کنار اومدن باهاشون کار هر کسی نبود. در نتیجه پیمانکاران برای کنترل بیماران از ترفند هایی مثل خشونت، کتک زدن، زندانی کردن در قفس و مکان های شبه اصطبل و غل و زنجیر کردن استفاده میکردن. تجاوز و مرگ تبدیل به اتفاقات روزمره در بین بیماران روانی شده بود. خوشبختابه بعد از مدتی مردم به فکر فراهم کردن شرایط انسانی تری برای نگه داری از این افراد افتادن. در نتیجه پس از گفتگو های متعدد تصمیم به ساخت بیمارستان اعصاب و روان گرفتن. اما موفق عمل نکردن. محلی که برای ساخت بیمارستان در نظر گرفتن مطعلق بود به جان هاثرون، یکی از 9 دادرس ناظر به دادگاه جادوگران شهر سیلم در سال 1692، هاثرون به خبیث بودن، و تندخو بودن در مقابل متهمان جادوگری معروف بود و تلاش زیادی هم برای اعدام اون‌ها انجام داد. هاثرون به قدری شخصیت شیطانی و خشنی داشت که نوه نوه اش برای اینکه از شهرت جدش دور بشه حرف w رو به نام فامیلیش اضافه کرد. بیمارستان قرار بود روی تپه ای که مطعلق به مایملک هاثرون بود ساخته بشه. اون موقع کسی فکر نمیکرد که بد یمنی و نحسی هاثرون ممکن روی بیمارستان تاثیر بزاره.

بیمارستان دولتی دَنورز قرار بود نور امید باشه. قرار بود الگویی برای بیمارستان های مشابه خودش باشه. برای ساخت بیمارستان طرح بخصوصی توسط دکتر توماس کیرک براید، مطرح شد. بنای ساختمون قرار بود از 4 جناح در هر طرف از ساختمون اصلی تشکیل بشه که همگی بهم متصل اند. دلیلش ساده بود، اتاق های بیشتری از نور خورشید بهره میبردن و تهویه بهتر انجام می‌شد. تا شاید احتمال بهبودی بیماران افزایش پیدا کنه. بیمارستان با ظرفیت 500 بیمار، که قرار بود بیماری های متنوعی رو پوشش بده، بنا شد. زمانی که بلخره در سال 1878 در های بیمارستان به روی بیماران باز شد، عنوانش به صورت رسمی به بیمارستان دولتی روانی تغییر پیدا کرد. در کل کشور بی همتا بود و باید به عنوان مرکزی پیشرفته و پیشگام در درمان بیماران روانی عمل میکرد. عجب بیمارستانی شده بود، فضای داخلی زیبا، اتاق های خصوصی، محوطه های سر پوشیده آفتابگیر که همگی به ساختمان مرکزی متصل شده بودن. بیماران به ورزش کردن و فعالیت در باغچه بیمارستان تشویق میشدن، این باغچه حتی توانایی تعمین مواد مورد نیاز آشپزخانه برای پخت و پز رو هم داشت. با گذشت زمان، بیمارستان توسعه پیدا کرد. ساختمانی جدای برای بیماران مبتلا به سل، منزل برای کارکنان، فروشگاه و ساختمانی برای پمپ آب از مخزن یا آب انبار بنا شد. همه ساختمان ها، به وسیله شبکه ای از تونل های زیرزمینی، به همدیگه متصل شده بودند، تا سختی عبور مرور در سرمای سخت زمستان آسون تر بشه. اما این فقط محوطه بیمارستان نبود که داشت توسعه پیدا می‌کرد.

مثل همه‌ی چیز های خوب دیگه در این دنیا، روز های خوب بیمارستان دولتی دَنورز، همیشگی نبودن. هر سال بیماران بیشتر برای بستری شدن در این بیمارستان پذیرش می‌شدن، در نتیجه کارکنان برای اداره امور به سختی و زحمت افتادن. کمبود بودجه هم از استخدام کارکنان بیشتر جلوگیری می‌کرد. در دهه 1920 جمعیت بیماران بیمارستان به 2000 نفر رسید. یعنی چهار برابر بالاتر از ظرفیت استاندارد. یکی از شاهدان عینی گزارش داد که در نوامبر سال 1945 کارکنان شیفت شب فقط 9 نفر بودن که باید به امور احتمالی 2300 نفر رسیدگی میکردن. متاسفانه به هم ریختن اوضاع شروع شد. بیماران اغلب ناخوش احوال و کثیف بودن. مرگ غیر منتظره دیگه غیر عادی نبود. بعد از مدتی مدیریت امور برای کارکنان غیر ممکن شد در نتیجه به سراغ استفاده از ابزار ها و روش های معقول اون زمان رفتن. ژاکت هایی که بیماران رو کت بسته و عاجز از هر فعالیتی میکردن، سلول انفرادی و حتی غل و زنجیر. شاید موارد مذکور برای ما وحشیانه به نظر برسه، اما با اینحال در مقایسه با روش ها مرسوم دیگه در اون زمان، خیلی انسانی بودن. بیماران زیادی مورد شوک درمانی با الکتریسیته قرار میگرفتن. اما عجیبه که بگم، اوضاع از اینم بدتر شد. خیلی بدتر.

اینجاست که لوبوتومی وارد داستان میشه.

پیش از ادامه بد نیست با لوبوتومی آشنا بشید:

لوبوتومی (Lobotomy) یا لوکوتومی نام نوعی جراحی افراطی و منسوخ شده بر روی مغز انسان است که در نیمهٔ اول قرن بیستم به منظور درمان اختلالات روانی انجام می‌شد. پروسهٔ خطرناک لوبوتومی که بر پایهٔ ایجاد برش و آسیب تعمّدی به لوب پیشانی مغز استوار بود، معمولاً نتیجهٔ معکوس و مخرب داشت و در بهترین حالت بیمار را در حالت بی تفاوتی حسی، شناختی و عاطفی نسبت به دنیای پیرامون قرار می‌داد. این جراحی امروزه غیرعلمی و غیراخلاقی شناخته می‌شود.

 دکتر والتر فریمن در سال 1936 یکی از متخصصان پیشگام در لوبوتومی بود.

در اون زمان هدف از لوبوتومی کنترل پذیر تر کردن بیماران بود. اما نتایج مختلفی به دست اومد. بعضی از بیماران مردن، بعضی دیگه خودکشی کردن. پس از مدتی دکتر فریمن از اینکه برای جراحی لوبوتومی باید زمان زیادی رو صرف میکرد، خسته شد. فریمن متوجه شد که در ایتالیا پزشکی هست که عمل لوبوتومی رو بدون دریل کردن کاسه سر و از طریق کاسه چشم انجام میده. در نتیجه فریمن نتونست از کنار این دستاورد پزشک ایتالیایی عبور کنه. فریمن متوجه شد که تنها وسیله مورد نیاز برای شکل جدید جراحی، ابزاریه به اسم یخ خورد کن، که شبیه پیچ گوشتیه خودمونه اما نوک تیزی داره. بر اساس مصاحبه ای که پسر فریمن، یعنی فرانکلین فریمن در سال 2008 انجام داده، پدرش یخ خوردن کن ها رو مستقیم از یخ دون خارج و وارد چشم بیماران می‌کرده. خیلی هم کارش رو خوب بلد بوده. فریمن یخ خورد کن رو به کمک ضربه، از طریق چشم وارد جمجمه بیماره می‌کرد تا با چرخوندن یخ خورد کن باعث تحریک قش پیشانی مغز بشه. در نتیجه لوب پیشانی کاربرد خودش رو از دست می‌داده. و اینکه همه این کار ها رو بدون بی حس کننده انجام می‌داده. شاید شوخی به نظر برسه اما حقیقته که فریمن انقدر در کارش مهارت کسب میکنه که نمایش وحشتش رو راهی جاده ها میکنه. با یه خودروی ون کشور رو میگشته، تو ماشینش لوبوتومی انجام میداده. ضمنا به مراکز روان درمانی هم سر میزده تا بتونه تکنیک خودش رو به کارکنان اون ها آموزش بده. و در همون مدت زمان آموزش هر بیماری که براش میاوردن با قیمت پایین 25 دلار لوبوتومی میکرده. به نظر میرسید فریمن داره راهکاری جدید و نجات دهنده به علم پزشکی اضافه میکنه اما این حقیقت نداشت. بیماران اغلب بعد از لوبوتومی حتی نمیتونستن به تنهایی غذا بخورن یا بدون کمک از توالت استفاده کنن. می شد این مهارت های ساده رو به بیماران دوباره آموزش داد اما برای همه ی بیماران ممکن نبود. در برخی بیماران بعد از مدتی لوبوتومی تاثیر خودش رو از دست میداد و و باید دوباره عمل لوبوتومی روشون انجام میگرفت.
 در سال 1951 در موسسه روان درمانی چرکی، فریمن وسط جراحی صبر میکنه تا بتونه برای اینکه ازش عکس بگیرن، ژست بگیره، در نتیجه یخ خوردن در دست فریمن منحرف میشه، و بیشتر از حد لازم در جمجمه بیمار بخت برگشته فرو میره و باعث مرگش میشه. فریمن هیچوقت از دستکش و ماسک استفاده نکرد، ظاهرا هیچ محدودیتی برای خودش در نظر نداشت. در 23 ایالت مختلف 3500 بیمار رو لوبوتومی کرد که 19 تا شون خردسال بودن. یکیشون فقط 4 سال داشت. جالبه همچنان بعضیا به وجود هیولاها باور ندارن.
وحشت از لوبوتومی در سال 1954 تموم شد. زمانی که یه دارو جدید به بازار اومد. دارویی به اسم تورازین یا کلرپرومازین که به لوبوتومی شیمیایی معروف بود. دیگه نیازی به جراحی نبود. اما کابوس در بیمارستان دَنورز تموم نشد.

پشت سر هر داستان یا مکان مشکوکی شایعه هایی هم مطرح میشن. شاید نشه از درست بودنش مطمئن شد، اما تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، شاید شما هم قبول داشته باشید که خیلی اوقات شایعه ها به قدری جذابن که ارزش شنیدن دارن، حتی اگه کاملا دروغ باشن. شایعه هایی از همین دست، جذاب و ترسناک، گزارش دادن که در دهه 1980، 115 بیمار نوجوان در فاصله زمانی 3 ماهه مفقود شدن. از اونجایی که بیمارستان به اندازه کافی بدنام بود، هیچوقت درباره این موضوع صحبت نکرد. اما بازجویی ها از کارکنان بیمارستان پرونده مفقودی ها رو تایید می‌کرد. کارکنان گفته بودن که بیماران مفقودی همه بیمار یک پزشک جدید بودن. در اتاق برخی از بیمارن مفقود شده، تکه کاغذ هایی رو پیدا کردن که تصویر یک مرد قدر بلند در جنگل روی اون ها کشیده شده بود. با کنار هم گذاشتن سرنخ ها، متوجه شدن که پزشک به دلایل نامعلومی بدون اجازه بیماران رو به فضای بیرون از بیمارستان می‌برده. اما زمانی که بلاخره پلیس مشغول به جتسجوی شد، هیچکس رو پیدا نکرد. نه پزشک رو و نه هیچکدوم از بیماران رو.

در اوایل دهه 1960 کاهش شدید بودجه، خسارت های ساختمانی و تعطیلی بخشهایی از محوطه، زمینه های تعطیلی مجموعه رو به آرومی فراهم می‌کردن. در سال 1985 تقریبا تمامی بخش ها تعطیل شدن حتی دفتر مرکزی کیرک براید هم در 1989 تعطیل شد. بیماران باقی مونده به کمک نیروهای نظامی با 80 آمبولانس به مراکز درمانی دیگه منتقل شدن. تا در نهایت در تابستان 1992 بیمارستان به صورت رسمی تخلیه و تعطیل شد. بیمارستان نزدیک به 10 سال تعطیل موند. اتاق هایی که میزبان قربانیان دکتر فریمن بودن، به خونه بی خانمان ها تبدیل شدن. بی خانمان های در کنار صندلی های چرخ دار و تخت خواب های بیمارستانی پوسیده زندگی خودشون بنا کردن. در سال 2005 محوطه بیمارستان توسط شخصی برای ساخت و ساز خریداری شد و بیشتر ساختتمون های محوطه برای ساخت مجتمع آپارتمانی، تخریب شدن اما نمای ساختمان کیرک براید که از برج های آجری ساخته شده بودن، باقی موندن. اما وقایع بد به همین جا ختم نشدن. در آوریل 2007 چهار آپارتمان و تعدادی از کانتینر های ساخت و ساز، به طرز مشکوکی آتیش گرفتن. این آتیش سوزی به قدری بزرگ بود که از 27 کیلومتری جنوب یعنی بوستون قابل رویت بود. تحقیقاتی در زمینه آتش سوزی انجام شد اما سرنخی پیدا نشد. فقط یک تصویر از وب کمی که در محوطه ساخت قرار داشت، که تصویر اونم درست قبل از شروع آتش سوزی قطع شد.

تصویر تیمارستان تا ابد در ذهن خیلی هامون به مکانی برای ترسیدن و دوری کردن تبدیل شده. چه تازه ساخت و آفتابی باشه. چه فرسوده و خاکستری. در حالی که تیمارستان برای خیلی از ما نشانه ترسه. برای بسیاری خانه امید محسوب میشده. شاید چیزی که ما ازش میترسیم، از دست دادن کنترل خودمون باشه که در نتیجه غل و زنجیر، حبس در سلول های انفرادی، دارو درمانی و جراحی هایی که برگشت پذیر نیستن به سراغمون میان. برای بسیاری از ما تیمارستان نقطه مقابل آزادی قرار می گیره. از دست دادن وقار، از دست دادن عزت و از دست دادن عقل. هر چند مرگ بیش از هر چیزه دیگه ای در تعقیب ماست و دیر یا زود به ما میرسه. شاید در نظر ما بیمار تیمارستانی نماد کسیه که چیزی واسه تسلیم کردن نداره حتی برای مرگ.

بیمارستان دَنورز دیگه وجود نداره، اما هنوز یادگاری هایی هستن که ما رو به یادش بندازن. علاوه بر نمای ساختمان کیرک براید، جاده ای با همین اسم در اون اطراف هست. مخزن آبی که برای تامین آب محوطه ازش استفاده میکردن و همچین شبکه تونل ها همچنان پابرجا هستن. اما یه یادگاری مهم دیگه برای افرادی که به دیدن محوطه میرن وجود داره. قبرستان قدیمی تیمارستان، جایی که کارکنان، بیمارانی که فوت میشدن رو در اونجا دفن می‌کردن. هیچ کدوم از سنگ قبر های بلند نیستن، قبر های کوچیکی که روشون شماره حکاکی شده. هر کسی که به دنبال قبرستان باشه میتونه با جستجوی یه تخته سنگ که در ورودی قبرستان قرار داده پیداش کنه. در آخر حتی یه سنگ قبر مناسب و معقول هم از بیماران تیمارستان به عنوان یادگاری باقی نموند. اما همین قبرستون اون پیامی که باید متوجه میشدیم رو  بهمون رسوند.

تصویر کاور

Related Articles

قسمت دوم: گرگینه

در قسمت دوم از پادکست واهمه، از گرگینه‌ها میگویم. انسان های شبه گرگی که احتمالا به لطف داستان‌ها و فیلم‌های هالیوودی با اون ها آشنایید. یکی از وقایع خوفناکی که در شهر اِدبرگ آلمان به اسم گرگینه ها تمام شد رو در این قسمت بشنوید.

قسمت پنچم: باتلاق هاکوماک

قدم گذاشتن به جنگل‌ها مثل وارد شدن به دنیایی دیگه‌است. دنیایی که رازهای تاریک رو از چشمان جستجوگر ما پنهان می‌کنه و خطرهای ناشناخته‌ای رو برای عابران بی‌خبر در خودش نگه می‌داره. برخی از جنگل‌ها مرموزتر از جنگل‌های دیگه‌ان. یکی از شوم‌ترین جنگل‌ها در ایالت ماساچوست قرار داره.

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *