رفتن به نوار ابزار


همه‌ی ما شاید یکی دوباری تو زندگی‌مون از مریض بودن لذت بردیم. از اینکه مریض بودیم خوشحال شدیم. عجیب نیست، تعطیل شدن مدرسه و توجه بیشتر از پدر و مادرمون واقعا لذت بخشه. بخشی از تجربه انسانه این که مریض بشیم و بعد حالمون خوب بشه. یکی از مواردی که باید به خاطرش سپاس‌گذار باشیم، اینکه از نظر پزشکی داریم توی دنیای مدرنی زندگی می‌کنیم. باید به خاطر پیشرفت علم پزشکی خوشحال باشیم. دیگه مجبور نیستیم برای ضدعفونی کردن از ادرار حیوانات استفاده کنیم. دیگه برای تشخیص بیماری پیش ستاره شناس‌ها نمی‌ریم تا با دیدن ستارگان و کواکب بهمون بگه به چه مرضی دچار شدیم. اما علم پزشکی همیشه اینقدر پیشرفته نبوده. احتمالا هممون خوشحالیم که دیگه برای تنقیه یا کمک به پاک‌سازی مدفوع از روده بزرگ، کسی آب صفرای گراز وحشی رو تزریق نمی‌کنه. بله درست گفتم، آب صفرای گراز وحشی. اجداد ما دلیل خیلی از اتفاقات رو نمی‌دونستن اما نهایت تلاششون رو برای درک و حل مشکلات انجام می‌دادن. داستان‌ها ساخته شدن، افسانه‌ها روایت شدن و خرافات ریشه گرفتن. داستان‌ها، افسانه‌ها و خرافات زیادی برای توضیح و توجیه اتفافات غیر منطقی مطرح شدن. حتی اگه کاملا پوچ بوده باشن، به بعضی مردم کمک کردن تا با مشکلات زندگی واقعی کنار بیان. چرا بچه من ناقص به دنیا اومد؟ چرا اخلاق همسر من یه شبه عوض شد؟ چرا همه اعضای خانواده من پارسال به خاطر یه بیماری مردن؟ این سوالات زندگی مردم گذشته رو تسخیر کرده بودن. شاید ما الان نتونیم این سوالات رو درک کنیم اما در گذشته اینا سوالات رایجی بودن، جستجو برای پیدا کردن پاسخ این سوال‌ها باعث می‌شد مردم با تلخی‌‌های زندگی کنار بیان. مردم پاسخ سوالات‌شون رو تو سنت‌ها و افسانه‌ها جستجو می‌کردن و حتی به جواب هم می‌رسیدن. اما از بین تعداد بیشمار داستان‌ها، یه خرافه ایرلندی هست که انگار بهش خیلی توجه کردن. این خرافه ریشه بزرگ کرده. زمانی که اتفاقی درست جلو نمی‌رفت یا اشتباه جلو می‌رفت، مردم ایرلند فقط یه جواب براش داشتن: بچه اشتباهی.

بر اساس یک افسانه اروپایی، بچه اشتباهی اتفاقیه که زیر سره جن و پریه. داستان‌هایی از این قبیل در آلمان، ایرلند، انگلستان، کشور‌های حوزه اسکاندیناوی، اسپانیا و خیلی کشورهای دیگه‌ی اروپایی مطرح شدن. در تمامی این فرهنگ‌ها بچه اشتباهی یه معنی داره. عذرخواهی می‌کنم که معادل فارسی مناسبتری برای changeling پیدا نکردم. بچه اشتباهی به بچه‌ای گفته می‌شه که جن و پری در نوزادی عوضش کرده باشن. یعنی فرزند تازه متولد شده‌ی خانواده‌ای رو با یه بچه دیگه جابه‌جا کرده باشن. این جابه‌جایی یا سر حسادته یا نیاز. گفته شده پری ها وارد دنیای ما آدم‌ها میشن و بدون این متوجه بشیم با ما معالمه می‌کنن. یکی از فرزندان خودشون رو تو دنیای ما میذارن و یکی از ما انسان‌ها رو با خودشون به سرزمین خودشون می‌برن. کودکی که با خودشون می‌برن زندگی شادی خواهد داشت. تا اینجا شاید شبیه به داستان‌های کودکانه شده باشه، اما اگه از شنونده‌های واهمه باشید، خوب می‌دونید که به جاهای ترسناکشم می‌رسه. به لطف یه شاعر ایرلندی، به نام ویلیام باتلر یِتس، ما مطالب زیادی از بچه اشتباهی می‌دونیم. باتلر در شعری به نام “آن‌ها بچه‌ها را می‌دزدند” نوشته: یک پری پژمرده 1000 یا 2000 ساله را جا بگزارید. در طول زمان مردان و زنان ربوده شدند، در نزدیکی روستای کلونی، پیرزنی زندگی می‌کند که در جوانی او را ربودند، پس از هفت سال برگشت، اما آنقدر مجبور به رقصیدن برای پری ها شده بود که انگشتان پای خود را از دست داده بود.

براساس افسانه‌ها بچه اشتباهی به 3 شکل اتفاق میوفته. نوع اول همون شکلی که باتلر بهش اشاره کرده بود، جابه‌جایی یه پری پیر و فرتوت که به شکل بچه تغییر شکل داده، با نوزاد انسان. نوع دوم: جابه‌جایی نوزاد واقعی پری ، با نوزاد انسان. و نوع سوم: جابه‌جایی یک جسم بی‌جان یا الوار چوب با نوزاد انسان. منطق مردم اروپا در قرون وسطا ساده بود. اگه فرزندشون ناقص یا ناتوان یا حتی بد خلق به دنیا میومد نتیجه میگرفتن که پری ‌ها جابه‌جایی انجام دادن و بچه واقعی انسان رو ازش گرفتن. اگه یه آدام بالغ گم می‌شد یا به شکل مرموزی مرده پیدا می‌شد، مردم با خودشون میگفتن حتما پری‌ ها چند تکه الوار چوب رو به عزیزشون تغییر ظاهر دادن و باهاش جابه‌جا کردن. این باور قدیمی شکوفه داد. مادرها که توانایی از دست دادن فرزندشون رو نداشتن یا نمی‌تونستن قبول کنن که خیلی ساده فرزندشون مریضه یا ناقصه یا ناخلفه به این داستان قدیمی خیلی بیشتر باور داشتن. خب طبیعتا قضیه فراتر رفت، شاخ و برگ پیدا کرد. مردم یاد گرفتن که چطور بتونن بچه اشتباهی تشخیص بدن. یاد گرفتن زندگی خودشون رو ترسناک‌تر کنن. اما خب همین روش های تشخیص بچه اشتباهی باعث شده بود به زندگی امیدوارتر بشن باعث شد خودشون رو از دست بچه اشتباهی در امان ببینن.

پری , بچه , fairy , جن , بریجیت , مایکل , اشتباهی

بچه اشتباهی می‌تونست تندرستی و خوشحالی رو از خانواده بگیره. گفته شده بچه اشتباهی می‌تونسته خوشبختی رو تو خونه و خانواده بخشکونه، انگار خانواده نفرین می‌شدن به این که با بدبختی و فقر دست و پنجه نرم کنن. خانواده‌های که دچار فقر و گرفتاری می‌شدن رفته رفته بچه تازه متولد شدشون رو مقصر می‌دونستن. خصوصیات بچه اشتباهی بالغ، تغییر ناگهانی خلق و خو، دمدمی مزاج بودن، خشن بودن و از دست دادن علاقه و محبت به دوستان و اعضای خانواده بوده. گفته شده بچه‌های اشتباهی اشتهای زیادی برای خوردن داشتن، هر چی که جلوشون می‌ذاشتن رو می‌خوردن اما بازم میل به غذا داشتن. اگه نوزادی بیشتر از آغوش مادر به خوردن غذاهای بزرگسالان علاقه داشت، احتمال می‌دادن که این بچه، بچه خودشون نیست. اغلب بچه‌های اشتباهی تو همون کودکی می‌مردن اما اونایی که زنده می‌موندن به آدم‌های کودنی تبدیل می‌شدن. اما خوشبختانه روش‌های مطمئنی وجود داشت که می‌شد باهاشون از آدم‌ها تست بچه اشتباهی بودن گرفت! صد سال‌ام فکر کنید به همچین روشی نمی‌تونید برسید. یه لنگه کفش رو می‌ذاشتن داخل یه کاسه سوپ خوری، اگه بچه با دیدن این صحنه می‌خندید، معلوم می‌شد که اشتباهیه. یه روش دیگه این بود که یه تیکه کوچیک از نون رو می‌ذاشتن داخل نصف پوسته تخم مرغ، اگه بچه با دیدن این صحنه می‌خندید، بازم معلوم می‌شد که اشتباهیه. اما اگه می‌فهمیدن بچه اشتباهی چه اتفاقی می‌افتاد. چندتا روش داشتن تا بچه اشتباهی رو از اون خونه و خانواده دور کنن البته دور کردن به معنی واقعی کلمه منظورم نیست. یکی از روش‌ها این بود که بچه مشکوک به اشتباهی بودن رو بالای آتیش نگه می‌داشتن. یکی از روش ها این بود که به متهم، دم کرده گل انگاشته یا فاکس گلاو می‌دادن که یه گیاه سمیه. خوردن این چای سمی باعث می‌شد متهم بعد از اسهال و استفراغ پاک بشه و روحش به جایی که واقعا طعلق داره برگرده یعنی سرزمین پری ها. درسته که داستان بر‌می‌گرده به چند قرن پیش اما بازم باور اینکه مردم یه زمانی به این خرافات باور داشتن سخته. مطمئنن هیچکس در واقعیت این روش‌ها رو آزمایش نکرده، حداقل من دوست دارم اینطور فکر کنم. اما متاسفانه تاریخ به ما میگه که انسان‌ها در شرایط دشوار هیچ کاری ازشون بعید نیست.

در جولای سال 1826، خانمی به اسم اَنی روش اهل تِرالی، جنوب غربی ایرلند، از پسر بچه چهار ساله خودش به اسم مایکل لیهِی مراقب می‌کرد. بر اساس گفته‌های این خانوم، پسر بچه نمی‌تونسته راه بره، نمی‌تونسته بایسته، و حتی نمی‌تونسته حرف بزنه. مادرش مطمئن بود که بچه، اشتباهیه. این مادر پسرش رو روزی 3 بار با آب یخ حموم می‌کرد تا روح پری از بدن بچه‌اش خارج بشه. در نهایت پسرش تو آب خفه شد و مرد. اما ایرلند بی‌صاحب نبود، اون خانوم رو دادگاهیش کردن و تشخیص دادن که بی‌گناهه. در سال 1845 یک خانم رو به اتهام اینکه اشتباهیه، گذاشتن توی یه سبد بزرگ که پر از کاه بود. بعد این سبد رو با یه ارتفاع کمی گذاشتن رو شعله آتیش، تا اینکه محتوای سبد داغ شدن و شعله ور شدن. در سال 1851 یک مرد در ایرلند، پسرش رو تا سر حد مرگ کباب کرد چون فکر ‌می‌کرد اشتباهیه. در سال 1857 به سه بچه مشکوک شدن که اینا اشتباهین، در نتیجه تو دم کرده گل انگاشته حمومشون کردن و بعد مجبورشون کردن این دم کرده رو بخورن. گاهی بچه‌ها رو کنار برکه یا دریاچه یا رودخانه رها می‌کردن تا روح پری از وجودشون خارج بشه. در سال 1869 یک مراسم جنگیری برای خارج شدن روح پری انجام شد به این شکل که بچه رو سه بار در آب دریاچه فرو بردن و خارج کردن. یک خانم نوزادش رو کنار یه دریاچه رها کرد تا پری ‌ها بیان و فرزند واقعیش رو دوباره جابه‌جا کنن. بعضی اوقات هم همسایه ها و فامیل یه والدین رو تحریک می‌کردن تا یه چاره واسه فرزند اشتباهی شون پیدا کنن. در سال 1884، وقتی مادر یه بچه سه ساله به اسم فیلیپ دیلون، بیرون از خونه بود، همسایه هاشون، اِلِن کوشن و آناستازیا رورکی، بی‌اجازه وارد خونه شدن. بچه سه ساله توانایی تکون دادن دست و پاش رو نداشت، در نتیجه همسایه‌های فضول از اشتباهی بودن بچه مطمئن بودن، یکی از خانم ها لباس‌های بچه رو درآوورد و اونیکی آتیش درست کرد، بچه رو روی بیل گذاشتن و گرفتنش روی شعله‌های آتیش. بچه زنده موند اما سوختگی های دردناکی برداشت. با جلو اومدن زمان در قرن 19 میلادی ترس و خرافات درباره بچه‌های اشتباهی در ایرلند گسترش پیدا کرد. باورش سخته اما اوضاع بدتر شد.

در اواخر قرن 19، گروهی به اسم هیئت نگهابان توسط دولت در هر منطقه تشکیل شد. وظیفه هیئت نگهابان کمک‌رسانی و ارائه خدمات دولتی به مردم بود. یکی از خدماتی که این هیئت انجام می‌داد ساخت خانه‌های کارگری بود. خانه‌هایی که برای کارگران روستایی ساخته می‌شد. در اون زمانی بسیاری از کارگرها به خاطر قحطی ثروت، زمین و محصول‌شون رو از دست داده بودن. ساختن خونه برای کارگرها یکی از بهترین راه‌ها برای کمرنگ کردن ناامیدی و فقر در جامعه بود. یکی از خونه‌هایی که هیئت نگهبان ساخت در بالی وادلی بود یه جامعه کوچیکه که سره جمع 9 تا خونه و 31 نفر جمعیت داشت. یکی از خانواده‌هایی که خونه دولتی نسیب‌شون شده بود، برای سکونت وارد خونه شدن. اما یه مشکلی وجود داشت اون خونه رو، روی یه سری از اشکال حلقه‌ای ساخته بودن. با اینکه باستان شناسان در همون دوره می‌دونستن که این حلقه‌ها بقایای یه قلعه از عصره آهنه اما بعضی از مردم ایرلند فکر می‌کردن این حلقه‌ها در حقیقت دروازه‌ای برای ورود پری ها به دنیای ما. اسمشون رو هم گذاشت بودن حلقه‌ی پری ها. بعد از اینکه یه خانواده‌ برای اقامت وارد خونه شدن، اتفاقات عجیب هم شروع شدن. فریادهای شبانه، صداهایی که معلوم نبود ماله کیه یا ماله چیه و حس ترس و وحشت. تقریبا همه خانواده‌هایی که برای اقامت وارد خونه می‌شدن خیلی سریع اونجا رو ترک می‌کردن. خونه بالاخره به یه کارگر پیر و بازنشسته به اسم پاترین بولاند رسید، آقای بولاند به همراه دختر و دامادش به اون خونه نقل مکان کردن. دخترش بریجت یکم غیر عادی بود. سال 1895 بود، در اون سال‌ها مردها بودن که خانواده رو کنترل می‌کردن، حرف آخر رو تو خانواده می‌زدن، نان آور خونه بودن و برای خانواده کسب درآمد می‌کردن. شغل همسر بریجیت یعنی مایکل ساخت و تعمیر بشکه بود، در اون دوره شغل خوبی محسوب می‌شد و درآمد خوبی هم داشت. اما بریجیت به همسرش و درآمد همسرش تکیه نکرد، بریجیت می‌خواست مستقل باشه. بریجیت کسب و کار خودش رو داشت، هم لباس می‌دوخت هم مرغ نگه می‌داشت، درآمدی که بریجیت از شغلش به دست میاوورد بیشتر از حد نیازش بود. گفته شده بریجیت باهوش بود، خوب بلد بود با مردها حرف بزنه و کاملا مستقل بود. این ویژگی ها باعث شده بود، همسرش مایکل از دستش ناراحت و عصبانی باشه و همسایه‌ها بهش حسادت کنن. یه شایعه هم پشت بریجیت ساختن که با یه مرد دیگه وارد رابطه شده. بریجیت کلری یه زن خود ساخته بود، زنی بود که صاحب خودش بود، اما همین ویژگی‌هاش همه رو اذیت می‌کرد. این نکاتی که دارم براتون میگم لایه‌های داستانن. هر داستانی یه معنی و مفهوم اصلی داره که خیلی راحت می‌شه متوجه‌ش شد، اما هر چقدر عمیق تر وارد داستان بشیم، یه سری از نکاتش، با عقل بهتر جور در میان. با این حال تو همین قصه کلی نکته هست با عقل جور در نمیان.

پری , بچه , fairy , جن , بریجیت , مایکل , اشتباهی

در 4 ام مارس 1895 بریجیت برای مسئله کاری از خونه خارج شد، باید چندتا تخم مرغ به خونه‌ی پسر خاله‌ی باباش که اسمش جک دوون بود، تحویل می‌داد. مسیر به اندازه‌ای کوتاه بود که بریجیت تصمیم گرفت پیاده به سمت خونه‌ی جک دوون بره. بریجیت که راه افتاد چند دقیقه بعد هوا یکم سرد شد. روز بعدش بریجیت از تخت پایین نیومد، می‌گفت که سرش بد جوری درد می‌کنه. به نظر سرما خورده بود و دائما می‌لرزید. یکی دو روز بعد پسر خاله‌ی باباش، جک دوون، اومد که به بریجیت سر بزنه اما دید که، مریض روی تخت افتاده. جک دوون یه نگاه به بریجیت انداخت، گفت: این که بریجیت نیست، پری‌ ها کار خودشون رو کردن، اشتباهی شده. خوشبختانه اونموقع کسی حرفش رو باور نکرد.

در 9 ام مارس یعنی پنج روز بعد از پیاده روی بریجیت در هوای سرد، پدرش 6 کیلومتر پیاده رفت تا دکتر رو خبر کنه، دو روز گذشت اما دکتر نیومد، همسر بریجیت یعنی مایکل هم سراغ دکتر رفت، دو روز گذشت اما بازم دکتر نیومد، برای بار دوم مایکل سراغ دکتر رفت این دفعه با خودش یه احضاریه از طرف مقام دولتی هم برد تا دکتر رو هم با خودش بیاره. مایکل که رفت تا دنبال دکتر بگرده، دکتر خودش غیر منتظره به خونه بریجیت اومد. یه چک آپ معمولی انجام داد، یه تعداد دارو نوشت و رفت. حال بریجیت اما خوب نشد، خانواده‌اش از یه کشیش مسیحی خواستن تا بیاد تا محض احتیاط اگه عمر بریجیت به دنیا نبود آخرین حرف‌هاش، رو به کشیش بزنه، شاید اعتراف کنه شایدم وصیت. حال بریجیت بازم خوب نشد. در 13 ام مارس، یعنی 9 روز بعد از بیمار شدنش، همسایه‌ها و فامیل جمع شدن تا روح پری رو از بدن بریجیت خارج کنن. اول هم رفتن سراغ روش گیاهی. بریجیت از درمان خودداری می‌کرد اما سیخی که روی آتیش قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتن تا مجبور شد قبول کنه. فرداش اوضاع بدتر شد، پسر خاله پدرش، جک دوون، شایعه انداخته بود که پری‌ ها بریجیت رو تسخیر کردن و بریجیت اشتباهی شده. جک دوون خیلی عجله داشت حال بریجیت خوب بشه در نتیجه رفت دنبال شخصی به اسم دنیس گَنی که به پزشک بیمارن تسخیر شده توسط پری‌ ها شناخته می‌شد و تو درمان این بیمارن متخصص و معروف بود. همونطور که حدث زدین روش‌های درمانی این پزشک خیلی با پزشکی امروز سنخیت نداشت. دوباره به کمک سیخ داغ بریجیت رو مجبور کردن تا اولین شیری که از گاوی که تازه گوساله‌اش به دنیا اومده، دوشیدن رو بخوره. بعد روی بریجیت ادرار ریختن و پهنش کردن جلوی آتیش تا خشک بشه. بریجیت رو زدن و جلوی شومینه نشوندن. همسرش مایکل از بریجیت خواست تا در برابر خدا و خانواده‌اش قسم بخوره که خودشه، بریجیت کلِریه، اشتباهی نشده. بریجیت قسم خورد اما مردمی که تو خونشون جمع شده بودن باور نکردن.

قبل از ادامه باید یه چیزی درباره وضیعت روحی مایکل کِلِری براتون بگم. وقتی مایکل جوون بود، پدرش مرد، مادرشم چند ساعت بعد از پدرش مرد. بریجیت و مایکل فرزندی نداشتن و توی خونه با پدر بریجیت توی اتاق جدا زندگی می‌کردن. شایعه شده بود که بریجیت با یه مرد دیگه داره بهش خیانت می‌کنه. بریجیت هم که از نظر مالی مستقل بود و به حمایت مایکل نیاز نداشت.

مایکل کلری سردرگم شده بود، نمی‌دونست چیکار کنه، شاید همین سردرگمی باعث شد تا به مرز جنون برسه. اون شب درمان بریجیت تا آخرای شب طول کشید، دوستان و آشنایان آروم آروم می‌خواستن برن اما مایکل سرشون داد می‌زنه و میگه تا زمانی که روح بریجیت به خونه برنگشته، هیچکس حق نداره بره. در رو قفل می‌کنه و کلید رو میزاره تو جیبش. از جمعیتی که تو خونشون بودن می‌خواد کمکش کنن. دوباره از بریجیت می‌خوان که خودش رو معرفی کنه، اما این دفعه بریجیت قبول نمی‌کنه. معلوم نبوده چرا بریجیت ایندفه قبول نمی‌کنه. شاید چون می‌ترسیده، شاید چون زن مستقلی بوده و ذاتا کله شق بوده نمی‌خواسته جلوی همسرش کم بیاره. دلیلش هرچی که بود باعث شد مایکل به شدت عصبانی بشه. مایکل لباس‌های بریجیت رو پاره کرد بعد پرتش کرد رو زمین. یه نفر از بین جمعیت فریاد زد: برگرد خونه بریجیت، قسم به نام خدا برگرد. مایکل جواب داد این زن همسر من نیست، الان می‌بینید که از دودکش میره بالا. مایکل روغن لامپ رو ریخت روی بریجیت، بعد یه کنده چوب شعله ور از شومینه برداشت. بریجیت آتیش گرفت و تو خونه خودش، جلوی شومینه‌ی آشپزخونه‌اش، جلوی همسرش و پدر و دوستان و آشنایانش، مرد. بریجیت فقط 26 سالش بود.

در همین لحظه دانش و شناخت‌مون از دنیا بیشتر از هر لحظه‌ی دیگه از گذشته است. منظورم اینکه هر لحظه که می‌گذره شناخت‌مون از دنیایی که داریم توش زندگی می‌کنیم بیشتر میشه. نسبت به قرن‌های گذشته تا به الان، قرن حاضر از نظر دانش و علم قرن طلائی محسوب می‌شه. علم تونسته ریشه‌ی بسیاری از خرافات و نادانی‌ها رو بِکَنه. در گذشته نادانی انسان دلیلی برای موجه کردن اعمال وحشیانه محسوب می‌شده. ترس هم گاهی باعث تکامل انسان شده، ترس باعث شده از اتفاقات خطرناک دوری کنیم. اما ترس گاهی بعضی ها رو به هیولا تبدیل کرده. قدرت ترس رو نباید دست کم بگیریم. ترس باعث شد مایکل کِلِری همسرش رو بکشه، باعث شد چشماش رو به روی خیلی چیزا ببنده، ترس باعث شد مایکل همه چیز رو فدای خرافات بکنه. بیاین از یه زاویه‌ی دیگه به داستان نگاه کنیم. ترس باعث شد مایکل تبدیل به یه آدم دیگه بشه. اگه بخوایم منطقی به قضیه نگاه کنیم، این مایکل بود که تسخیر شده بود، این مایکل بود که اشتباهی بود. بعد از مرگ غم انگیز بریجیت، مایکل به کمک یکی از اعضای فامیل بریجیت رو توی ملافه پیچیدن. مایکل همسرش رو به یکی از زمین های اطراف برد و تو یه قبر کم عمق دفنش کرد. بعد از یه مدت کوتاه، همسایه‌ها که خبر نداشتن بریجیت مرده، سراغ کشیش محل رفتن و گفتن از بریجیت خبری نیست، به کشیش درباره مراسم اخراج پری هم گفتن. روز بعدش کشیش مایکل رو تو کلیسا در حال دعا کردن دید. از مایکل پرسید: حاله همسرت خوبه؟ شنیدم مریض شده. مایکل جواب داد: پدر، یه شب خیلی بد رو گذروندم، صبح که بیدار شدم، همسرم تو خونه نبود، رفته بود، فک کنم پری‌ ها با خودشون بردنش. مایکل مطمئن بود که یه روزی بریجیت برمی‌گرده. تصمیم گرفته بود کنار حلقه‌ی پری ها منتظر بازگشت بریجیت بمونه. کشیش اما یه کلمه ام از حرفای مایکل رو باور نکرد، موضوع رو با پلیس اون زمان مطرح کرد، گروه‌های جستجو داشتن دنبال بریجیت می‌گشتن. در 22 مارس، 2 نفر از پاسبان‌ها جسد رو توی قبر کم عمق پیدا کردن. قبر رو همین چند روز پیش مایکل کنده بود. جسد به شدت سوخته بود، جسد رو به شکل یه جنین خوابونده بودن، زانوها نزدیک سینه، بازوها هم محکم دور زانو ها بسته شده بود. از اونجایی که صورت بریجیت سالم مونده بود، یه گونی پارچه‌ای روی سرش کشیده بودن. بریجیت کِلِری دیگه هیچوقت به خونه برنگشت.

پری , بچه , fairy , جن , بریجیت , مایکل , اشتباهی

تصویر کاور

Responses

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *